#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_155
با بي حوصلگي سرم رو چرخوندم و دوباره گوشيم رو تو دستم گرفتم. پيامش رو باز كردم
-جواب بده ... كارت دارم
بلافاصله گوشي دوباره زنگ خورد. اينبار تعلل نكردم و دستم رو كشيدم روي قسمت سبز رنگ روي صفحه و گوشي رو گذاشتم روي گوشم.
-بله؟
بعد از يه مكث طولاني صداي عصبيش توي گوشم پيچيد: سلام
بدون توجه به عصبانيتش گفتم: سلام ... خوبي؟
مكثي كرد تا به اعصابش مسلط بشه ... گفت : خوبم ... تو خوبي؟
-ممنون
-قرار بود تو شركت منتظرم بموني
-يه كم حالم خوب نبود ... گفتم بيام يه هوايي بخورم
با ترديد گفت: چرا حالت خوب نبود
با بي خيالي گفتم: چيز مهمي نيست ... خوب ميشم ...
نفسش رو با شدت داد بيرون و گفت: بيا يه جايي همديگه رو ببينيم ... با هم حرف ميزنيم ... باشه؟
خودم رو به بي خيالي زدم و گفتم: در مورد چي حرف بزنيم؟
انگار خونسرديم داشت عصبانيش ميكرد.
با حرص گفت: من ديشب اينهمه باهات حرف زدم ... حق نداري در مورد من فكراي بيخود كني
گفتم: باربد ... الان وقتش نيست ... فردا با هم حرف ميزنيم
صداي بلندش توي گوشم پيچيد : نه ... فردا نه ... همين امروز ... ساعت 8 ميام دنبالت ... آماده باش
بدون اينكه منتظر موافقت من باشه خداحافظي گفت و قطع كرد.
اصلا اجازه نداد بهش بگم در خونه نياد. هنوز كسي از اتافاقاتي كه افتاده خبر نداشت. چي به مامان و بابا ميگفتم؟
romangram.com | @romangraam