#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_156
گوشيم رو برداشتم و نوشتم: دارم ميام شركت ... اونجا حرف ميزنيم
اس ام اس رو براش فرستادم و ماشين رو روشن كردم و راه افتادم سمت شركت.
به شدت دلم ميخواست حرفاشو در مورد اون دختر بشنوم. دلم ميخواست بدونم چرا مياد شركت
حدود نيم ساعت بعد رسيدم شركت. توي پاركينگ رو نگاه كردم. ماشينش هنوز اونجا بود.
وارد آسانسور شدم. توي آيينه نگاهي به خودم انداختم. خوب بودم. جداي از خستگي و كلافگي توي چشمهام ... ظاهرم خوب بود.
در آسانسور كه باز شد رفتم سمت دفتر ... در تقريبا نيمه باز بود.
ادريسي رفته بود و از ظاهر امر معلوم بود كه كسي نيست. رفتم سمت اتاقش و در زدم.
با گفتن بفرماييد دعوتم كرد داخل
به محض ورودم با چهره ي عصبي و جديش مواجه شدم. يه حس بدي پيدا كردم اما به روي خودم نياوردم. در رو پشت سرم بستم و قدمي جلو گذاشتم.
-سلام
از روي صندليش بلند شد و اومد طرفم. با دست اشاره كرد به كاناپه ي جلوي ميزش و گفت: بشين
گفتم: راحتم
چشمهاي قرمزش رو با عصبانيت دوخت بهم و گفت: ميگم بشين
نفس عميقي كشيدم و در حالي كه همه تلاشم رو ميكردم كه آروم باشم گفتم: من منشيت نيستم كه اينجوري بهم دستور ميدي
چند لحظه نگاهم كرد ... منم همينطور.
ميخواستم همه چيز رو از چشمهام بخونه .... همه اون چيزايي رو كه توي اين چند ساعت بهش فكر كردم
بعد از چند لحظه نگاهشو ازم گرفت. دستي توي موهاش كشيد و با صداي آرومتري گفت: اون جوري كه تو فكر كردي نيست
با خونسردي گفتم: من هنوز فكري نكردم ... منتظرم حرفاتو بزني
روي كاناپه نشست و دستهاش رو به هم ماليد و گفت: نوشين از اقوام ماست ... ميخواد بره كانادا ... از من راهنمايي ميخواست ... فقط همين
چشمهام رو تنگ كردم و گفتم: اوني كه من ديدم فقط همين نبود
با كلافگي نگاهي بهم كرد و گفت: تو چي ديدي مارال؟ ... يه جوري حرف ميزني انگار خطايي از من سرزده ...
سرش رو برگردوند سمت شيشه و گفت: درسته ... يه مقدار دختر راحتيه ... ولي ... هيچ چيزي بين ما نبوده ... نيست ... و نخواهد بود
گفتم: اونم اينجوري فكر ميكنه؟
romangram.com | @romangraam