#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_154
دستم رو دراز كردم تا كاغذها رو بگيرم. دستش رو كشيد عقب و با جديت گفت: با هم حرف ميزنيم مارال ... لطفا بچه نباش
اينبار دستم رو بيشتر كشيدم جلو و كاغذها رو از توي دستش كشيدم بيرون
بدون توجه به اخمش از در اومدم بيرون. در رو آروم بستم و راه افتادم سمت اتاقم
بدجوري بغض كرده بودم. حالم اصلا خوب نبود.احساس ميكردم رو دست خوردم
همه عمر حسم رو سركوب كرده بودم ... و حالا كه رهاش كردم دلم نميخواد بشكنم
كيفم رو برداشتم و با كاغذهاي توي دستم از اتاق زدم بيرون.
دلم نميخواست توي اين حال با باربد حرف بزنم ... بايد آروم ميشدم ... با اين حال هرچي هم كه ميگفت من جبهه ميگرفتم و باور نميگردم.
بدبين بودم ... اما دلم ميخواست برام دليل بياره ... توضيح بده ... بگه چرا اين دختر دوباره پاشو اينجا گذاشته ... اونم دقيقا روزي كه شب قبلش يه
اعتراف عاشقانه براي من كرد
برگه ها رو دادم به ادريسي و گفتم: براي دفتر عمو امجد فكس كن
قبل از اينكه فرصت كنه جواب بده از در زدم بيرون.
حدود يك ساعتي توي خيابونها چرخيدم ... خسته و كلافه بودم ...
اين روزها واقعا فشار رواني زيادي رو تحمل كرده بودم.
يادم اومد قبلا از اين ماجراها فراري بودم ... دقيقا به خاطر همين موضوع ... همين جنگ اعصابهايي كه آدم با خودش داره
چيزايي كه آدم رو ناراحت ميكنه
وقتي عاشق ميشي پر توقع ميشي
وقتي يكي برات يه اعتراف عاشقانه ميكنه ... توقع نداري ديگه به كسي نگاه كنه ... با كسي خلوت كنه ...
توقع زيادي نيست اما ... وقتي براورده نشه آدم رو خورد ميكنه
صداي زنگ گوشيم از فكر كشيدم بيرون. از رانندگي بي هدف خسته بودم.
كنار خيابون پارك كردم. دستم رو دراز كردم سمت صندلي و گوشيم رو برداشتم.
شماره ي باربد بود. براي جواب دادن بهش مردد بودم. بالاخره انقدر زنگ خورد تا قطع شد
نفسم رو دادم بيرون و سرم رو تكيه دادم به پشتي صندلي . چشمهام رو بستم. نياز داشتم به آرامش
صداي زنگ اس ام اس بلند شد ...
romangram.com | @romangraam