#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_153




با رخوت از جام بلند شدم .

همه تلاشم رو ميكردم كه به اعصابم مسلط باشم . نبايد عجولانه قضاوت ميكردم.

كاغذها رو برداشتم و رفتم بيرون. جلوي در اتاقش ايستادم و خيلي آروم در زدم.

با شنيدن بفرماييد با دستي لرزون دستگيره رو كشيدم پايين و لاي در رو آروم باز كردم.

هنور كامل وارد نشده بودم كه بوي همون سيگار توي بينيم پيچيد .پس درست حدس زده بودم.

يه لحظه قلبم گرفت اما ترجيح دادم چيزي به روي خودم نيارم.

در رو كامل باز كردم. از توي دود سيگار ميديدمشون ... انگار اين دختر همه سيگارهاش رو ميذاشت توي اين اتاق دود كنه

توي قسمت پذيرايي روبروي هم نشسته بودن ... خيلي نزديك ... خيلي نزديك تر از تحمل من ...

چه دليلي داره از پشت ميزش بياد بيرون و روبروي اين دختر لعنتي بشينه؟

باربد با ديدنم لبخندش رو جمع كرد و گفت: سلام

بعد هم با عجله بلند شد و اومد طرفم و گفت: كاري داريد ؟

هه ... چه رسمي

نگاهم رو انداختم روي اون دختر زيبا و بعد چرخوندمش روي باربد كه جلوم ايستاده بود. با يه چهره ي جدي

كاغذ ها رو آوردم بالا و با يه پوزخند گوشه ي لبم خيلي جدي گفتم:

امضا كنيد لطفا ... بايد كارهاش رو انجام بدم ...

بعد هم با تمسخر اضافه كردم : البته بايد ببخشيد ... اگه واجب نبود مزاحم مهمونيتون نميشدم.

باربد با اخم نگاه سرزنش باري بهم كرد و خيلي آروم و از زير لب گفت:

اگه فكر مزخرف كني من ميدونم و تو مارال ... بعدا برات توضيح ميدم

با همون اخم كاغذها رو گذاشت روي ميز و همشون رو امضا زد.

گرفتشون سمتم و گفت: منتظرم بمون ... با هم حرف ميزنيم

پوزخندي زدم ... چه از خود متشكر


romangram.com | @romangraam