#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_152

نفس حبس شده ام رو دادم بيرون و با عجله رفتم سمت اتاقم. خدا رو شكر كه هنوز نيومده ... ميتونم يه كم خودم رو جمع و جور كنم

دو سه ساعتي مشغول انجام كارهام بودم.

خودم رو مشغول ميكردم كه به برخوردم با باربد فكر نكنم.

به اينكه چجوري بايد باهاش حرف بزنم ... اصلا چي بهش بگم ...

اگه در مورد حسم پرسيد چه جوابي بدم؟

فكرم مدام درگير بود. اين استرسي كه باربد تو اين چند وقت به من داده بود رو هيچ وقت تو زندگيم تجربه نكرده بودم.

چند تا از برگه هايي كه باربد بايد امضا ميكرد رو كنار گذاشتم.

بهتر بود خودم برم پيشش . نميخواستم فكر كنه با حرفاي ديشبش ترسيدم.

گوشي رو برداشتم و شماره ي ادريسي رو گرفتم. صداش كه توي گوشي پيچيد گفتم:

-آقاي مهندس اومدن؟

-بله ... اومدن ... اما الان مهمون دارن ...

با تعجب گفتم: مهمون؟ ... كي هست ؟

ادريسي كمي فكر كرد و گفت:

اومم ... راستش من نميشناختمش ... يه خانوم جوون بودن ... يادمه قبلا هم يه بار اومده بودن ... گمون نكنم مربوط به كار شركت باشن

ظرف چند ثانيه ذهنم تمام خاطرات رو جستجو كرد ... دنبال يه دختر جوون كه قبلا هم اومده بود اينجا ... و اخرش هم رسيد به يه نفر

يه دختر سيگاري كه كل اتاق رو از دود سيگارش پر كرده بود. همون دختري كه شب مهموني باربد ديده بودمش

تشكر خشكي از ادريسي كردم و گوشي رو گذاشتم.

حس بدي داشتم ... تمام خوشي قلبي كه از حرفاي باربد داشتم توي يه لحظه تبديل شد به يه جور حس بدبيني

نكنه واقعا داره بازيم ميده؟ ...

بهش گفته بودم اون دختر نبايد بياد اينجا ... چرا باز دعوتش كرده؟ ... يعني ...

سرم رو به شدت تكون دادم تا بتونم روي افكارم متمركز بشم و فقط به يه چيز فكر كنم.

اينكه حرفاي ديشب باربد دروغ نبود ... يعني ميشه اون حرفا دروغ باشه ؟



romangram.com | @romangraam