#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_142
همين موقع گارسون سفارشهاي پژمان رو روي ميز چيد.
پرسيد چيزي ديگه اي لازم نداريد.
پژمان با حركت دست جواب منفي داد و گارسون راهش رو كشيد و رفت.
رو كردم به پژمان و گفتم: شما نسبتي با ليلا نداريد كه از قانون حرف ميزنيد
-بعدا با هم نسبت پيدا ميكنيم ... من حرف عجيبي بهش نزدم ... گفتم جلوي پسراي فاميلتون انقدر آزاد نباش ... مدام اينور و اونور نباش ... هر جا بخواي
بري خودم نوكرتم ... ميبرمت ... نميخوام با چند تا دختر جلف راه بيوفتي تو خيابون و صداي هر و كرتون گوش فلك رو كر كنه
خودمم داشتم از بي منطقيش كلافه ميشدم. پوفي كشيدم و گفتم:
اگه ليلا و دوستاش اين همه مشكل دارن چرا ميخواي باهاش ازدواج كني؟ ... تازه مگه تو روز اول دوستاي ليلا رو نديده بودي؟
-خوب اونموقع قصدم چيز ديگه اي بود ... گفتم اگه ازش خوشم اومد ازش ميخوام يه چيزايي رو عوض كنه
-و اصلا فكر كرديت شايد اون نخواد اون چيزا رو عوض كنه؟
با يه لحن حق به جانب گفت:
-چرا نخواد؟ ... حرف بدي ميزنم ميگم جلوي اون همه لندهور لخت نباش؟
دستهام رو روي سينم گره زدم و گفتم: حرف شما بد نيست ... اما ميدونستين كه ليلا تو همچين خانواده اي بزرگ شده ... شما تعيين نميكنيد كه ليلا چه
جوري لباس بپوشه و كجا بره و با كي بره ... چون خودش دلش نميخواد كه عوض بشه
با عصبانيت گفت:
-چرا نخواد؟ ... مگه اين كه منو دوست نداشته باشه
بعد هم رو كرد به ليلا و گفت: آره ليلا؟ ... حتما پاي كس ديگه اي وسطه ... نه؟
اخم كردم و گفتم: اينقدر حق به جانب حرف نزنيد لطفا ... چرا دوست نداشته باشه يعني چي؟ ... صرفا چون شما يه چيزي رو دوست داري دليل نميشه كه
همه دوست داشته باشن ... حتي اگه درست و به جا باشه
براق شد تو صورتم و گفت: همين دور و بري هاش پرش ميكنن كه اينجوري رفتار كنه
نفسم رو فوت كردم بيرون و با اخم رو بهش گفتم:
شما الان داريد چوب انتخاب غلط خودتون رو ميخوريد ... پس سعي نكنيد با زور گويي كارتون رو پيش ببريد ... شما با يه فكر بچه گانه جلو رفتيد
خوشتون اومد اما فقط براي دو روز ... بعد پيش خودتون گفتيد حالا كه عاشق شدم تبديلش ميكنم به هموني كه خودم ميخوام ... ليلا هم كه اصلا آدم نيست
romangram.com | @romangraam