#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_141
با همون حالت گفت: توي كافي شاپ
گفتم: تنها بود؟
اخم ظريفي كرد و گفت: بازجوييه؟
با خونسردي گفتم: نه ... براي گفتن حرفام به اين اطلاعات نياز دارم
گفت: دوسه تا از دوستاش همراهش بودن
گفتم: اونروز ليلا چي پوشيده بود؟
-يه چيزي شبيه لباس امروزش ... يه كم فرق ميكرد
-از چي ليلا خوشت اومد؟
نگاه عاقل اندر سفيهي بهم انداخت. پسره ي مغرور از خود راضي
-از همه چيزش ... سرحالي و سرزندگيش ... خنده هاي قشنگش
موقع گفتن اين حرف نگاهش به نگاه ليلا بود
گفتم: دوستاش رو هم ديديد ... مگه نه؟
-آره
-اونموقع قصدتون از پيشنهاد دادن به ليلا چي بود؟ ... دوستي يا ازدواج؟
مكثي كرد كه نشون ميداد كم كم داره كلافه ميشه
-اونموقع فقط ميخواستم دوست باشيم ... اما بعدا نظرم عوض شد
-چرا نظرتون عوض شد؟
-چون گير كردم ... دوسش دارم ... نميتونم ازش بگذرم
گفتم: چرا لباس پوشيدن و روابط ليلا براتون معضله؟ ... شما از اول ديده بودينش و ميدونستين چه جور آدميه ... مگه نه؟
خيلي محكم گفت:
اونموقع هم اگه اندازه ي الان دوسش داشتم اوضاع همين جوري بود ... نميخوام همه عالم ازش فيض ببرن ... فكر هم نميكنم حرفم اشتباه باشه ...
نه شرعا و نه قانونا
romangram.com | @romangraam