#یک_شب_آرامش
#یک_شب_آرامش_پارت_143
نظرش مهم نيست ... اگه منو دوست داشته باشه بايد هرچي ميگم بگه چشم ... اسم اين خودخواهيتون رو هم گذاشتيد علاقه ...
ببينم اصلا شما چرا سعي نميكنيد خودتون رو عوض كنيد؟ ... بشيد مثل ليلا ... مگه ادعاي عاشقي نميكنيد؟
با پوزخند گفت: يعني به جاي اينكه اون درست بشه ... من غلط بشم؟
با اخم گفتم: لطفا مواظب حرف زدنتون باشيد ... شما اول از همه بايد ياد بگيريد به اعتقادات ديگران احترام بذاريد ... حتي اگه صد در صد مخالفش هستيد.
رو كردم به ليلا و گفتم: باورم نميشه دو سال وقتت رو با كسي تلف كردي كه اندازه ي يه ارزن قبولت نداره ... طوري حرف ميزنه انگار ميخواد حيوون
خونگيش رو تربيت كنه
از جام بلند شدم و رو به پژمان گفتم:
من اومدم اينجا تا دلايل جدايي ليلا از شما رو براتون روشن كنم ... اميدوارم فهميده باشيد كه ديگران نبايد تاوان انتخاب اشتباه شما رو پس بدن ... ليلا به
من گفته ميخواد با شما تموم كنه ... منم چون تصميمش رو قبول داشتم بهش كمك كردم ... اما الان توصيه اكيد ميكنم كه اينكار رو بكنه ... شما هم بهتره
كسي رو پيدا كنيد كه شبيه خودتون باشه ... يه كم هم به ديگران احترام بذاريد.
لحظه ي آخر پوزخندش رو ديدم.
توجهي نكردم . رو كردم به ليلا و گفتم: من ميرم ... حرفي داري با اين آقا بزن ... بعدا با هم حرف ميزنيم
با كلافگي از در كافي شاپ زدم بيرون . نفس عميقي كشيدم. خدا خيلي بهم كمك كرد نزدم بلايي سر اين پسره بيارم.
توي اون شلوغي اصلا يادم نميومد ماشين رو كجا گذاشتم. چشمي اطراف چرخوندم تا پيداش كنم.
صداي بوق ماشينها سرسام آور بود. چند قدمي رفتم جلوتر كه ماشيني كنارم ايستاد و چند تا بوق كوتاه زد.
فكر كردم مزاحمه. توجهي نكردم و به راهم ادامه دادم.
اما وقتي اسمم رو شنيدم با شتاب برگشتم و باربد رو توي ماشينش ديدم.
اخمي روي پيشونيم نشست.
شيشه ي ماشين رو كامل داد پايين و گفت: بشين ... كارت دارم
اخمم غليظ تر شد . با غيظ گفتم: اينجا چيكار ميكني؟
با خونسردي گفت: توضيح ميدم ... بيا بالا ... حسابي ترافيك كردم
دستهام رو گره زدم روي سينه ام و گفتم: من با تو هيچ جا نميام ... حتي بهشت
romangram.com | @romangraam