#تئوری_یک_قاتل_پارت_149

او که همچنان نگاهش داشت مسیر رفتن محمد را دنبال می کرد، یک دفعه حواسش جمع شد و بدون اینکه کوچک ترین واکنش دوستانه ای داشته باشد نگاهم کرد.

_مگه فقط برای گرفتن کتاب نیومده بودید؟

شاید چهره اش شبیه بود اما رفتارش صد و هشتاد درجه با پسرش فرق می کرد با پسرهایش.

_نه، اگه اجازه بدید براتون توضیح می دم.

نیم نگاه بی احساسی به من انداخت. فکر کردم طبقه بالا صحبت می کنیم اما او بی توجه به من روی یک از مبل ها نشست و به جلو خیره شد. لب هایم را با حرص روی هم فشردم و روی مبل مقابلش نشستم. رسول دقیقا پشت سرم ایستاد که یک دفعه مادر بهزاد با خشم گفت:

_ تو اینجا چی کار می کنی؟ برو بیرون!

رسول بی توجه به او همچنان ایستاد. مادر بهزاد به من نگاه کرد و گفت:

. سگ نگهبانت رو بفرست بیرون، نمی خوام خونه ام با پای افراد امیرعلی نجس بشه.

گونه هایم سرخ شد و از حرفی که زده بود خجالت کشیدم. این زن چرا این طور بود؟ اگر مطمئن نبودم که او مادر خونی بهزاد است، محال بود باور کنم!

متوجه شدم در حال چنگ زدم به تاج مبل است. سرم را بلند کردم و گفتم:

_ لطفا بیرون منتظر باش.

نگاهش بین ما دو نفر رد و بدل شد و بدون اینکه حرفی بزند با قدم های بلند از ساختمان بیرون رفت. با اخم به او نگاه کردم که دیدم او هم همین طور است.

_خب، چی می خوای بگی؟

صاف نشستم؛ حالا که خودش می خواست این بازی غرور احمقانه را راه بیندازد دستش را رد نمی کردم.

_شما این طور از مهمون پذیرایی می کنی؟

پوزخندی زد و با تمسخر گفت:

_ اینجا که مهمونی نیست، فقط یکی از سگ های...

_سگ های نگهبان شوهر عزیزتون هستم، می دونم ولی نمی دونم که با شما هم همین طوری رفتار می کرد؟ همین طور که با سگ هاش رفتار می کنه؟

یک دفعه صورتش تبدیل به زغال برافروخته شد. نمی خواستم چنین حرفی بزنم اما این زن نه تنها در حق فرزندانش مادری نکرده بود، بلکه زندگی مرا هم تباه کرده بود.

نیم خیز شد و فریاد کشید.

_ عفریته از کدوم قبرستونی اومدی که با من این طوری حرف می زنی؟!

من هم نیم خیز شدم و با نفرت گفتم:

_ از همون قبرستونی که استخون های پسرت چهار سال پیش توش دفن شد، اصلا می دونی کجاست؟





همین که بلند شد من هم ایستادم و به آنی سینه به سینه یک دیگر ایستاده بودیم. از بین دندان های قفل شده اش گفت:

.جرئت داری دوباره بنال!

پوزخندی زدم و دست به کمر شدم.

_ جرئت دارم و دوباره می گم نه به خاطر اینکه تو بشنوی، نه تو خیلی وقته خودت رو زدی به کری می گم چون اگه من حرفی نزنم، دیر یا زود باید توی همون قبرستون برای بهزاد فاتحه بخونی فقط یه فرقی هست پسر کوچولوت اون قدر خوش شانس نیست که به عنوان شهید دفن بشه اون یه قاتل...

سیلی محکمش باعث شد گوشم زنگ بزند و سرم را به یک طرف خم کرد. نمی دانم چرا دوباره پوزخند زدم. نگاهش کردم؛ داشت نفس نفس می زد و صورتش سرخ شده بود. فکر کنم مهرداد چیزهایی در مورد عصبانی نکردنش گفته بود، به درک اینجا فقط من بودم و او!

انگشت اشاره اش را بالا آورد و تهدید وار تکان داد.

_ دیگه به پسر من نمی گی قاتل!

با تعجب ساختگی نگاهش کردم:

_به کی؟ پسرت؟ جمع کن خانم، هرکی بچه بزاد که مادر نمی شه.

دستش برای سیلی دوم بالا آمد که سریع مچش را گرفت و خودم را عقب کشیدم. فرصت حرف زدن ندادم.

_گوش خانم مادر پسرت به خاطر تو، به خاطر الطاف مادرانه تو، قاتل و دزد و خائن شده به خاطر من، به خاطر علاقه اش به من، هنوز یه جو انسانیت توی وجودشه بحث مادری کردن باشه، من برای پسرهای امیرعلی نامدار از ده تا مادر، بیشتر مادری کردم. پس فاز مادرانه برندار و بشین ببینم چی می گم.

مچ را کمی فشار دادم و گفتم:

_حله؟

در حالی که زمردهایش نزدیک بود کف سالن بیفتد و فکش نیم متر باز مانده بود که دستش را رها کردم. هر سر جایمان نشستیم. پا روی پا انداختم و لبه های مانتوی بادمجانیم را مرتب کردم.

_ع... علاقه به تو؟ بهزاد تورو دوست داره؟

تره کوتاه موهایم را به کناری زدم و سالم را مرتب کردم.

_ به اونجا هم می رسیم قبلش باید بدون اون پرونده چطور رسیده به دستت!

چند ثانیه با گیجی نگاهم کرد و بعد سرش را تکان داد و گرفته گفت:

_ یه دختر برام کار می کرد و اون ها رو پیدا کرد؛ کل پرونده رو اون تکمیل کرد.

_اسمش چی بود؟

لحظه ای فکر کرد:

_ باده حیدری.

ای به خشکی شانس، لعنت تنها مدرکی که داشتیم همان پرونده بود و حالا نمی توانستیم به آن هم اعتماد کنیم.

سرم را بین دست هایم گرفتم و پرسیدم:

_باده الان کجاست؟

ناریه «مادر بهزاد» سرش را پایین انداخت و دست هایش را بهم مالش داد، از چیزی می ترسید یا معذب بود.




romangram.com | @romangram_com