#تئوری_یک_قاتل_پارت_150
مستقیم نگاهش کردم که گفت:
_ هفته پیش جسدش توی حیاط پشتی ویلا افتاده بود، یه جوری از شرش خلاص شدم.
_دقیقا کی این پرونده رو بهت داد؟
امیدوار بودم که فاصله زیادی بین زمان مرگش و دادن پرونده باشد، در این صورت می شد بگویی که او به اژدهای سرخ خیانت کرده و سیاوش فهمیده و سر به نیستش کرده است
_دقیق یادم نیست، فکر کنم یه روز یا دور قبل از اینکه جنازه اش پیدا بشه.
پوفی کشیدم و سیاوش را فحش باران کردم. این خانواده طلسم شده بودند حالا مشخص نبود این از اول ماموریت باده بوده و بعد از تمام شدن کارش کشته شده یا واقعا خیانت کرده است.
چیزی نگفتم و به این فکر کردم که اگر پرونده اعتبارش را از دست بدهد دقیقا باید چکار کنیم؟ این تنها فرصتی بود که می توانستیم او را گیر بندازیم.
_حالا در مورد خودت و بهزاد بگو.
با خستگی نگاهش کردم. چند شب گذشته در نگرانی و بی خوابی سپری شده بود و چشم هایم از فرط خستگی می سوخت.
_چی بگم؟
علاقه مند شد و خودش را جلو کشید.
_ رابطه تون، واقعا بهم علاقه دارید؟ منظورم اینه قراره با هم ازدواج کنید؟
بی اختیار پوزخندی زدم و حقیقت دردناکی که دلم را می سوزاند گفتم:
_ فعلا باید تموم زورمون رو بزنیم که زنده بمونیم، شاید اگه سه سال زودتر بهزاد رو دیده می تونستم بگم که آره ازدواج می کنیم اما، الان از یه لحظه دیگه خودمم خبر ندارم.
_آدم ها هیچ وقت از یه لحظه بعدشون خبر ندارند؛ فقط چون شرایط آرومه فکر می کنند مرگ برای همسایه ست وقتی توی خطریم تازه می فهمیم تمام این مدت هر شب هم آغوش مرگ خوابیدیم و هیچ وقت نفهمیدیم.
ناریه این جمله را طوری گفت که حس کردم سر کلاس فلسفه نشسته ام سرم را به طرفین تکان دادم که بالاخره زهرش را ریخت.
_ خود تو اون روی که شاهین پیش مرگت شد، فکر می کردی قراره بیوه بشی؟
بی احساس نگاهش کردم. کاری به جز این از دستم بر نمی آمد؛ هنوز هم صدای شلیک گلوله هارا می شنیدم. رد خون را روی دست هایم می دیدم هنوز هم لحظه بسته شدن پلک هایش را به یاد داشتم، تنها خوابی که نتوانستم از آن بیدارش کنم.
_چیزی هست که بخوای در رابطه با پرونده بهم بگی؟
در سکوت به من زل زد که بلند شدم و راه خروج را پیش گرفتم، آمدنم حماقت بود.
_مراقب پسرم باش، اون خیلی درد می کشه.
ایستادم و بدون اینکه برگردم حرفی زدم که چند روز بعد خودم پشیمان شدم.
_می دونی مصوب دردهاش کیه؟
جوابم تنها سکوت بود. به سمت در حرکت کردم اما قبل از اینکه از سالن خارج شوم گفتم:
_خودت!
بهزاد
کش و قوسی به بدنم دادم و خودم را روی صندلی چوبی بالا کشیدم. احساس می کردم چند هزار سال نخوابیده ام، اندازه کل عمرم خسته بودم.
در اتاق اسناد باز شد و پریسا با ظرف راگو وارد اتاق شد؛ غذای بهتر از این نداشتند؟ لعنت.
بشقاب را روی میز گذاشت که بی حوصله چپ چپ نگاهش کردم. شانه بالا انداخت و گفت:
_همین رو داشتند، چی کار کنم خب!
روی صندلی چوبی مقابلم نشست. میز و صندلی ها بیشتر شبیه نیمکت بودند، در اتاق اسناد سه نیمکت پشت سر هم قرار داشتند، اتاق پنجره یا روزنه ای نداشت و کل دیوارهایی که پشت سرمان بود با کتاب و پوشه پر شده بود. حتی نمی دانستم این ویلا زیر زمین دارد چه برسد به اینکه از حضور اتاق اسناد و حتی بازداشتگاه چند سوله خبر داشته باشم.
_بخور پسر.
خودش با اشتها مشغول خوردن شد. احتمالا او هم مثل من در حال تلف شدن بود حوصله لقمه گرفتن نداشتم، با خستگی به غذا نگاه کردم که لقمه ای مقابل صورتم قرار گرفت. سرم را که بالا آوردم دیدم پریسا لقمه نچندان بزرگی را مقابلم گرفته است.
_چیه نگاه می کنی؟ بده می خوام از گشنگی نمیری؟
نیشخندی زدم و خواستم لقمه را بگیرم که دستش را عقب کشید.
_نچ از دست خودم می خوری.
اگر نمی دانستم که این دختر کلا در هپروت سیر می کند حتما می گفتم نقشه ای چیده است؛ سرم را جلو بردم و دهانم را باز کردم. داشت با لبخند نگاهم می کرد که من هم به این حماقت خنده ام گرفت. درست لحظه ای که لب هایم به لقمه رسید، تقه ای به در اتاق خورد و قبل از اینکه خودمان را جمع و جور کنیم در باز شد.
_گفتند شما اینجاید، مردم تا راه اتاق رو...
صحنه مضحکی بود، مضحک ترین و احمقانه ترین صحنه ممکن!
هر دو دستم را روی میز ستون کرده بودم و تا کمر جلو رفته بودم و می خواستم لقمه را بخورم و پریسا خودش را جلو کشیده بود تا به من غذا بدهد، پریناز در آستانه در ایستاده بود و با دهان باز به ما نگاه می کرد و ما هم چشم هایمان اندازه گردو گشاد شده بود.
انگار چند ثانیه زنان متوقف شد و تنها صدای اتاق، تیک تیک ثانیه شمار ساعت روی دیوار بود. تا اینکه کم کم صورت پریناز رنگ گرفت و پوزخندی زد که از هزار فریاد و فحش برایم بد تر بود. نگاهش به پایین افتاد و تازه متوجه سه طرف غذایی که دستش بود، شدم.
برای ما غذا گرفته بود.
مستقیم به من نگاه کرد.
_برات غذا آوردم چون می دونستم خودت چیزی نمی خوری، خداروشکر که اگه من نباشم گرسنه نمی مونی من می رم، راحت باشید.
صدایش طوری بود که انگار چیزی راه گلویش را سد کرده بود. به خودم فحش دادم و پریسا را به خاطر شوخی بچگانه اش لعنت کردم. همین که پریناز خواست در را ببندد او بلند شد.
_پری به خدا اون جور که فکر می کنی نیست، ما فقط...
پریناز عصبی خندید:
romangram.com | @romangram_com