#تئوری_یک_قاتل_پارت_148

دوباره نفس عمیق کشید. چه می خواست بگوید که این قدر اذیتش می کرد؟ مگر رمز از روی چه کتابی بود؟

_رمان غرور و تعصب.

تقریبا چشم های من و مهرداد چهار تا شد! از بین این همه کتاب چرا غرور و تعصب؟ چرا باید رمز را از روی این کتاب می نوشت؟ نه که سیاوش خیلی اهل مطالعه آن هم مطالعه آثار نویسندگان خانم بود.

پریسا سریع به سمت در رفت:

_ می رم از اینترنت دانلودش کنم.

تا مهرداد خواست سر تکان بدهد صدای امیرعلی بلند شد:

_اون نسخه هایی که توی اینترنت هست بدردتون نمی خوره، منظورم نسخه اصلی کتابه رمز از روی اون طراحی شده.

دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم.

_از بین این همه کتاب، چرا غرور و تعصب؟

امیرعلی دوباره مکث کرد. این سکوت های گاه و بی گاهش زیادی روی اعصاب بود.

همراه با نفس عمیقی جواب داد:

_ وقتی جوون بودم یه نسخه اصلی این رمان رو به مادرت دادم تا بخونه اون نسخه تقریبا عتیقه بود، نسخه هایی که الان توی بازار هست از نظر صفحات تغییر پیدا کردند.

تازه دوهزاریم افتاد و فهمیدم چرا هی نفسش می گرفت. در نامه ای که مادرم به من نوشته بود و داستان زندگی خودشان را گفته بود اشاره به یک کتاب شد که پدرم به امانت داد اما نگفته بود دقیقا چه کتابی، برای لحظه ای فکرم به اتفاقات قبل از این کتاب منحرف شد.به لحظه ای که برای اولین بار در کتابخانه با هم برخورد مستقیم داشتند.

با صدای مهرداد به خودم آمدم که دیدم به لبخند روی لبم چشم غره می رود.

_خب از کجا پیداش کنیم؟ کجا می فروشه؟

_پیدا کردن مغازه سخته اما، اگه حدسم درست باشه مادرش هنوز اون کتاب رو داره، بهش زنگ بزنید.

نتوانستم خودم را کنترل کنم و سریع پرسیدم:

_چه حدسی؟

امیرعلی برای لحظه ای مکث کرد که لبخندم پهن تر شد. مهرداد حالا با تاسف مرا نگاه می کرد.

_بی خبرم نذارید.

تماس قطع شد صدای بوقی که در گوشم می پیچد انگار تمام حرف هایی بود که امیرعلی پشت یک جمله «اگه حدسم درست باشه» پنهان کرده بود. می توانستم تمام طول عمرم شاهد این حرف ها باشم اما خودشان مرا طوری دور کردند، که یک بحث خانوادگی کوچک این طور برایم جالب باشد.

چند دقیقه از رفتن پریسا و تماس گرفتن با مادرم نگذشته بود که شتابان وارد اتاق شد و گفت:

_ هنوز کتاب رو داره!

نگاهی بین من و مهرداد رد و بدل شد و لبخندی روی لب هایم نشست. حدسش درست بود.





پریناز



ماشین داخل حیاط کوچک ویلا پارک کرد و ما سریع پیاده شدیم. دور تا دور خانه نگهبان بود و من هم همراه دو نفر از افراد پایگاه اینجا آمده بودم.



_بریم؟



نگاهی به رسول انداختم و به سمت در راه افتادم. بر خلاف ویلایی که از آن آمده بودیم، اینجا از تزیین و زیبایی خبری نبود.



داخل خانه از بیرون هم ساده تر بود و می توان تنها ارزش سالن پایین را یک فرش ایرانی که وسط نشیمن بود، دانست!



صدای کفش های زنانه آمد که سرم را به سمت پله های مقابلم بالا گرفتم؛ زن قد بلندی در حال پایین آمدن از پله ها بود که پیراهن لیمویی ساده ای که قدی به زانو می رسید پوشیده بود و لختی پاهایش از زانو به پایین مشخص بود. موهایش را به حالت خیلی معمولی پشت سرش جمع کرده بود و چهره اش...



چهره اش طوری بود که انگار داشتم به ورژن مونث بهزاد نگاه می کردم. همان چشم ها، همان لب ها و همان بینی!



دقیقا زمانی که مقابلم ایستاد فهمیدم طرز نگاه کردنش هم عین بهزاد است.



کتاب با جلد قهوه ای قدیمی را به دستم داد.

_ این کتابیه که دنبالش بودید.



کتاب را گرفتم و نگاهی به جلدش انداختم. به نظر می رسید سال ها از وجودش می گذرد؛ اما قبل از اینکه بازش کنم دستی از پشت سرم آن را گرفت و گفت:

_ من کتاب رو بر می گردونم و قبل از اینکه بخواهم اعتراضی کنم محمد از سالن بیرون رفت و ما سه نفر را تنها گذاشت.



نمی دانستم باید چه بگویم یا چکار کنم، فقط لبخندی به زن مقابلم زدم و گفتم:

_من پرینازم، از آشناییتون خوشبختم.






romangram.com | @romangram_com