#تئوری_یک_قاتل_پارت_147
_ برای همه هست.
نگاهم به برگه زمر افتاد و یکی از جملات هومن در ذهنم تکرار شد.
_ رمز های کتابی معمولا بر اساس کتابی هستند، که همه یا حداقل اون افراد مخاطب دارند.
_کتابی که همه دارند...
پریناز متعجب گفت:
_چی؟
سریع بلند شدم و هر دو برگه را برداشتم و به سمت در رفتم.
_ باید دنبال کتابی باشیم که همه دارند، کلید رمز توی اون کتابه.
سریع از اتاق بیرون زدم و از پله ها بالا رفتم و مستقیم راه اتاق مهرداد را در پیش گرفتم. بدون اینکه در بزنم سریع وارد شدم
_پیداش کردم مهرداد.
مهرداد که پشت به من داشت با تلفن حرف می زد یک دفعه برگشت و با تعجب مرا نگاه کرد. چند ثانیه سکوت کرد و دوباره به خودش آمد.
_ام... بله گوشم با شماست؛ من نمی تونم همه نیروهارو با هم بفرستم واقعا ریسک بزرگیه.
به حرف شخص پشت تلفن سر تکان داد که همان لحظه صدای پریسا را از پشت گوشم شنیدم.
_ چی شد؟
تا آمدم جوابش را بدهم، مهرداد تلفن را قطع کرد و دست هایش را به کمرش زد و گفت:
_خیر سرت سی و یک سالته! هنوز نمی دونی وقتی یکی با تلفن حرف می زنه نباید اینجوری کنارش عربده بکشی؟
من داد زده بودم؟ نمی دانم چون خیلی هیجان زده بودم، هیچ ایده ای نداشتم که چطور خبر پیدا شدن رمز را به او داده ام.
جلو رفتم و برگه را مقابلش گرفتم.
_ ببین فهمیدیم این جدول چه معنی داره؛ یه نوع رمز کتابیه.
اخم هایش در هم رفت و توجهش به برگه جلب شد و آن را از دستم گرفت.
_ چطور فهمیدی؟
_به خاطر عددها، دورش خط کشیدم.
سر تکان داد و با دقت برگه را بررسی می کرد. چند ثانیه به سکوت گذشت و در نهایت گفت:
_ رمز های کتابی معمولا بر اساس کتابیه که اون شخص و کسی که رمز براش ساخته شده داشته باشند.
پریسا تایید کرد و گفت:
_ آره اما چه کتابی؟ چه کتابی هست که هم اون داره و هم ما؟
مهرداد چند ثانیه به صورت من زل زد، انگار من کتابی بودم که باید رمز را از روی آن پیدا می کرد.
_واقعا نمی دونم ما شناخت زیادی از سیاوش نداریم؛ هر کتابی می تونه باشه اصلا شاید یه لغت نامه مدنظرشه.
نه این نبود، سیاوش محال بود همه چیز را در اختیار ما بگذارد و فقط منتظر بنشیند تا آن را پیدا کنیم. یک چیزی را متوجه نشده بودیم و احتمالا اگر آن را می فهمیدیم کار تمام بود.
به میز تکیه دادم.
_به امیرعلی زنگ بزن و ازش بپرس اون بهتر از ما سیاوش رو می شناسه.
مهرداد سر تکان داد. سریع گوشی روی میز را برداشت و شماره گرفت. احتمالا تلفن اینجا امن تر از خط خودش بود، وگرنه با موبایل تماس می گرفت.
طولی نکشید که امیرعلی جواب داد. مهرداد تلفن را روی آیفون گذاشت و پشت میز نشست.
_بله؟
مهرداد نیم نگاهی به من انداخت و وقتی فهمید من بی حوصله تر از اینم که حرف بزنم، خودش شروع کرد.
_سلام پدر؛ گفتم که بین اون پرونده یه برگه هست که روش یه جدول ...
امیرعلی بین حرفش پرید.
_آره یادمه، خب چی شده؟
مهرداد نفس عمیقی کشید.
_ بهزاد تونست رمزگشاییش کنه انگار یه نوع رمز کتابی باشه، به نظرت منظور سیاوش چه کتابی بوده؟
امیرعلی لحظه ای مکث کرد. بین ما سه نفر نگاهش رد و بدل شد که او ادامه داد:
_ از کجا مطمئنید این کار سیاوشه؟
سریع گفتم:
_روش نوشته سومین معما!
امیرعلی نفس عمیقی کشید، انگار که می خواست با این کار فشار زیادی را از روی شانه هایش بردارد. این بار من و مهرداد بهم زل زدیم و حالتی از درک بینمان به وجود آمد که حتی خودم نفهمیدم به چه فکر می کنم.
_احتمالش هست که منظورش یه کتاب به خصوص باشه.
خسته نباشی، این را که خودمان می دانستیم!
_دقیقا چه کتابی؟
romangram.com | @romangram_com