#تئوری_یک_قاتل_پارت_137

به سمتش رفتم و کنارش روی مبل نشستم و البته که فاصله مان را حفظ کردم.

_کدوم طرفی هستی؟ ما یا برادرت؟

پوزخندی زد که کنار لب هایش چروک افتاد، اثرات پیری.

_ما؟ این مایی که می گی یعنی کی؟ تو و اون پدر شارلاتان بی همه چیز...

انگشت اشاره ام را جلوی صورتش گرفتم و گفتم:





_ اولا حواست باشه که اسلحه دست منه، دوما اون شارلان بی همه چیز پدر و من شوهر توئه.

چشم های سبز رنگ درشتش را درشت تر کرد و گفت:

_ مگه همین الان نگفتی پسر من نیستی؟ معنیش اینه که پسر اونم نیستی!

روی مبل لم دادم و دست به سینه شدم.

_ درسته نصف عمرم رو توی پرورشگاه بودم اما همچین بی ننه بابا هم نیستم، محض اطلاعات یه چیزی به اسم دی ان ای وجود داره که چه بخوام و چه نخوام، تا آخر دنیا می گه من بچه شما دو نفرم.

چند ثانیه سکوت شد و فقط بهم نگاه کردم. مهرداد به آرامی گفت:

_ داری خوب پیش می ری فقط زیاده روی نکن.

واقعا فکر می کرد این زن به من آسیبی می زند؟ البته خودم هم مطمئن نبودم که در صورت عصبانیت خیلی دوستانه برخورد کند، همه چیز مادرها گاهی زیای عصبانی می شوند حتی اگر پسرشان سی و یک ساله باشد.

_من طرف توئم اما فقط تو نه بابات.

سرم را به طرفین تکان دادم.

_من و بابام یکی هستیم، من کاری رو انجام می دم که اون بگه.

نیشخندی زد که صورتش در نور اندک ماه و تاریکی اتاق برق زد. این زن واقعا زیبا بود، شاید اگر مثل بقیه مادر ها بود می توانستم به او افتخار کنم.

با خشم گفت:

_نمی دونم این مرتیکه چی داره که همه جذبش می شن؛ حواست هست همین آقای بابا تو و من و حتی اون پسر الدنگش مهرداد رو فدای کارش کرد؟ چه چیزی توی این مرد دیدی که به حای اینکه بکشیش و همه رو راحت کنی شدی سرباز جان برکفش؟!

_همون چیزی که تو دید و عاشقش شدی!

بعد از گفتن این جمله خیلی زود فهمیدم که گند زده ام. مهرداد فحش خیلی زشتی حواله ام کرد و قبل از اینکه به خودم بیایم مادرم با سرعت خودش را جلو کشید و چاقویی که نمی دانم از کجا آورد را زیر گلویم گذاشت و سرم را زیر دسته مبل چسباند.

_یه بار دیگه بگو چه غلطی کردی؟





فشار دستش زیاد بود اما نه انقدر که نتوانم کنارش بزنم و همان چاقو را زیر گلوی خودش بگذارم، این کار برای من ساده تر از آب خوردن بود اما دلم می خواست از این شرایط کمی استفاده کنم.

نیشخند جسورانه ای زدم و گفتم:

_ من چیزی رو می بینم که تو دیدی و عاشقش شدی، عاشقش بودی مگه نه؟

به محض اینکه تیغه چاقو روی گردنم فشارآورد فهمیدم این زن دقیقا همسری ست که مردی مثل پدرم می تواند داشته باشد.

_تو پسر بی همه چیز همون مردی.

سرم را به سمتش بالا بردم و لب زدم:

_ تو هم زن مورد علاقه اون مردی.

نوک چاقو تقریبا داخل پوست گردنم فرو رفت و به محض اینکه دردش را احساس کردم فهمیدم محل آشنایی را فشار می دهد؛ پریناز هم چهار روز پیش همین قسمت را برید، این دو نفر شباهت عجیبی داشتند!

_اگه باعث میشه بیشتر احساس آرامش کنی باید بگم که تو و امیرجونت خیلی هم به هم شبیه هستید؛ راستش اونم قبلا به مرگ تهدیدم کرده بود حتی فکر کنم یه دفعه دست به کار هم شد ...

صورتش عین لبو سرخ شده بود بدنش از خشم می لرزید احتمالا انتظار چنین پسر پرروی را نداشت. بارها گفته ام که من دیگر آن پزشک جنتلمن نیستم.

از بین دندان های کلید شده اش گفت:

_قیافه ات شبیهش نیست اما شخصیتت چرا، یه عوضی دیگه.

لبخند مهربانی زدم.

_ناراحت نباش عزیزم من به تو هم شبیه.

قبل از اینکه مفهوم جمله ام را درک کند، چاقوی ضامن دار را از پشت کمربندم بیرون کشید و تیغه اش را روی شکمش قرار دادم. دیدم که نفسم بند آمد و با حیرت نگاهم کرد.

_این چیزیه که تو از پسرت ساختی روی زنی که من رو به دنیا آورده چاقو می کشم و عین خیالم نیست!

مثل سگ دروغ می گفتم البته که عین خیالم بود، همان موقع قلبم به حدی تند می کوبید که حس می کردم قفسه سینه ام تیر می کشد و روی کمرم قطرات عرق نشسته بود. نزدیک این زن بیشتر از هر زن دیگری برایم سخت بود بدبختانه دفعات محدودی که مرا در آغوش گرفته بود را به یاد می آوردم و آرزو می کردم که ای کاش شرایط طوری شود، که دوباره بتوانم در آغوش مادرانه اش بدبختی هایم را زار بزنم.

خودش را عقب کشید و کمی دورتر از دفعه قبل نشست. چاقو را روی مبل پرت کرد و سرش را در دست گرفت. با دست موهای کوتاه بلوندش را پشت گوشش زد و نالید:

_ اینجا چی می خوای؟

صاف نشستم:

_ اطلاعات.

_بنال بچه، من بیکار نیستم.

خواستم بگویم احتمالا کارش آن الدنگ هایی ست که طبقه پایین دارند سر زمین و ماشین باهم بحث می کنند اما گفتم:

_اونی که فرستاده بودی دنبالم بهم گفت قضیه بیشتر از یه انتقام ساده ست، می خوام ببینم منظورش چی بود؟

پوزخندی زد و به سمتم برگشت.

_ همونی که کشتیش؟


romangram.com | @romangram_com