#تئوری_یک_قاتل_پارت_136
_ شاید حساب مخفی داره.
رهام پوزخندی زد.
_بانک های سوییس؟ نه بابا! سودش مستقیم به حساب یک نفر دیگه میره که نمی دونیم کیه، تازه سرمایه گذاری های خیلی بزرگی هم کرده باورت نمی شه یه جوری معامله های بزرگ رو جوش می ده که آدم می مونه، هیچ مدرکی هم هم از خودش نذاشته.
امیرعلی به تایید سر تکان داد.
_پس صابری هم داره حمایتش می کنه اما حتما هدف دیگه ای دارند. مگه یه آدم چقدر پول می خواد؟
رهام دوباره پوزخندی زد.
_ طمع ما مردم خیلی زیاده امیرجان هدف اون ها هرچی که هست فهمیدنش کار خودته، می دونی که کل اختیارات این پرونده رو کنترات به خودت دادیم.
امیرعلی سر تکان داد و بلند شد.
_هر اتفاق جدید که افتاد بهم بگو.
رهام هم بلند شد و با او دست داد اما دستش را رها نکرد.
_حواست به پسرت هست؟ اونم پاش گیره.
امیرعلی سر تکان داد.
_ مراقبشم، تو هم باش.
رهام دوباره لبخند زد اما این بار فقط با نگرانی همراه بود.
_دورادور حواسم هست نه فقط اون، به همه شون اون هایی که گذاشتی توی این پرونده با ارزش تر و باهوش تر از اونی هستند که بخوایم از دستشون بدیم.
امیرعلی سر تکان داد و بدون حرف از رهام فاصله گرفت. با قدم های بلند به سمت خروجی هتل رفت؛ حالا فقط امیدش به گروه عملیاتیشان بود.
بهزاد:
با قدم های بلند طول راهروی تاریک طبقه دوم را طی کردم و به سمت در انتهای راهرو رفتم. صدای صحبت و بحث از طبقه پایین شنیده شده بود و می دانستم احسان و محمد جایی در طبقه پایین مشغول نظاره کردن موقعیت هستند. درگیری پیش نمی آمد اما، بهتر بود که سه نفر برای این ماموریت انتخاب شوند.
دوباره در تاریکی یکی از درها پناه گرفتم تا زمانی که صدای مهرداد در گوشم پیچید.
_ دوربین رفت.
سریع به سمت در حرکت کردم؛ بچه هایی که در مقر بودند می توانستند هر دوربین را برای چند ثانیه از کار بیندازند و خدا روشکر این جهنم پر از دوربین بود.
به محض اینکه به در رسیدم زمزمه کردم:
_رسیدم.
دست دستکش پوشیده ام را روی دستگیره گذاشتم و به آرامی به پایین کشیدم. از چیزی که قرار بود پشت این در با آن مواجه شوم وحشت داشتم اما خیلی خوب می دانستم که این کار اجتناب ناپذیر است.
به آرامی در را هول دادم و وارد اتاق شدم. مبل سلطنی و طویلی روبروی در قرار داشت و کنار آن میز تک پایه شیشه ای که روی آن انواعی از شراب وجود داشت. پشت در اتاق پنجره قدی بزرگی قرار داشت، که زن قد بلندی کنار آن ایستاده بود و پشت به در به بیرون نگاه می کرد.
_منتظرت بودم!
آب دهانم را قورت دادم و در را پشت سرم بستم. قدمی به سمتش برداشتم که بلافاصله به سمت من برگشت اما چون پشت به نور ایستاده بود نتوانستم صورتش را ببینم.
_چه جوون رعنایی شدی پسرم!
ناخودآگاه پوزخندی روی لب هایم نقش بست.
_ پسر تو مرده خانم به خاطر کارهای خودت؛ یادت رفته؟
توجهی به حرفم نکرد و مستقیم به سمت میز شیشه ای رفت و کمی از شراب قرمز در یک جام ریخت و خرامان به سمتم آمد. هرچقدر که جلو تر می آمد چهره اش واضح تر می شد و در نهایت وقتی که مقابلم ایستاد به زن زیبایی نگاه می کردم، که اگر چه در دهه ششم زندگیش قرار داشت اما چهره اش گواه زیبایی خاص جوانیش را می داد.
همه چیز به کنار، زمرد های سبزش بدجور دلم را به درد می آورد! یادگار واضحی که از او به ارث برده بودم.
به خودم که آمدم دیدم دستش را روی گونه ام گذاشته است، سریع خودم را کنار کشیدم که بین ابروهای نسبتا باریکش چین افتاد و اخم کرد. با این حال فقط جام را به سمتم گرفت:
_ بخور، شب درازیه.
پوزخندی زدم.
_من کارم رو زود انجام می دم، نیومدم برای درد و دل.
چشم هایش ریز شد و دستش را روی سینه ام گذاشت.
_ قربون دلت برم که بدجوری پر درده!
با حیرت نگاهش کردم:
_ مگه یه الف بچه بیشتر بودم که قربونی همه تون شدم؟ حالا چی داری برای خودت می گی؟ به خیالت این قدر بی سر و صدا اومدم اینجا، قبول کردم مادرم باشی؟!
زیر دستش زدم و خودم را عقب کشیدم. روی برگرداندم که صدای مهرداد در گوشم پیچید.
_ عصبیش نکن پسر، دعوای خودتون رو بذار برای بعد.
نفس عمیقی کشیدم و به خودم یادآوری کردم که برای چه چیزی اینجا هستم.
_بهزاد.
سریع به سمتش برگشتم و صدایم را بالا بردم.
_ ببین خانم من برای کار دیگه ای اینجام، به لطف خودت این قدر پست شدم که بتونم هر غلطی بکنم، این جوری با ناز و جه می دونم ادا و اصول من رو صدا نزن، می زنم یه کاری دست خودم و خودت می دما.
به آنی اخم هایش در هم رفت و سریع جام را روی میز گذاشت و روی مبل نشست. وقتی حرف زد دیگر در صدایش اثری از ملایمت نبود، یک لحظه احساس کردم چقدر شبیه پدرم شده است وقتی که دستور می دهد!
_خب بگو پسر جون، چی می خوای؟
romangram.com | @romangram_com