#تئوری_یک_قاتل_پارت_138
_من نکشتمش، بهت می گم چه اتفاقی افتاد در عوض تو هم بگو قضیه چیه.
سرش را به تاسف تکان داد و بلند شد و به سمت میز چوبی گران قیمتی که گوشه اتاق بود رفت.
_برام مهم نیست چه بلایی سرش اومده اما، بهت می گم...
یکی از کشوها را باز کرد و پوشه کرمی رنگی را بیرون آورد و مقابلم ایستاد و آن را به سمتم گرفت.
_این چیه؟
با اخم به پوشه و مردد از دستش گرفتم. دوباره کنارم نشست اما این بار نزدیک تر، روی پوشه در کادر سفیدی سه حرف فارسی ت.ی.ق و زیر آن حروف انگلیسی بزرگی نوشته شده بود TOAM.
با تعجب نگاهش کردم:
_تام یعنی چی؟
پوشه را از دستم گرفت.
_ سر واژه ست، به فارسی می شه تئوری یک قتل.
سر تکان دادم اما دقیقا نمی دانستم به چه معنی است. پوشه را باز کردم و با ده یا بیست برگه کاغذ مواجه شدم که روی دو تای اول ستون های بلندی از اسامی به انگلیسی نوشته شده بود و روی دو تای بعدی ساعت و روز نوشته شده بود. قبل از اینکه بقیه ی برگه ها را نگاه کنم سرم را بلند کردم.
_خب، حالا این ها چی هستند؟
_این معنی حرف آرشامه قضیه بیشتر از یه انتقامه؛ این همون قضیه ست.
با کلافگی نگاهش کردم.
_ اگه می خوای همش من رو بسنجی برو چهار تا مسئله بیار تا برات حل کنم، چرا داری این جوری حرف رو می پیچونی؟
نفس عمیقی کشید و به مبل تکیه داد. طوری به فرش ایرانی کف اتاق خیره شده بود که انگار داشت تصاویری از گذشته را می دید.
_می دونم که سیاوش نامه ها رو برات فرستاده، اون نامه ها قرار نبود هیچ وقت به دستت برسه اما، رسید. سیاوش بعد از انقلاب کارش شده بود جاسوسی توی محافل و پیدا کردن مخالف ها. شغل کثیفیه می دونم اما خب، برادر من فقط وانمود می کرد که آدمم خوبیه.
زمان می گذره و بالاخره دستش رو می شه، بین چند تا کله گنده گیر میفته و تنها راهی که داره اینه که بهشون باج بده. اوایل فقط براشون یه سری معامله مواد رو ردیف می کنه اما بعد به خودش می گه چرا خودم نیام توی کار؟ کم کم راه و چاه رو یاد می گیره و اسم در می کنه؛ از چند تا معامله ساده به پخش کننده تبدیل می شه و اون جاست که مهرنوش رو می بینه.
با انگشت اشاره اش مشغول ماساژ دادن شقیقه اش شد.
_مهرنوش خودش از پخش کننده ها بوده اما، سیاوش برای اینکه از امیرعلی انتقام بگیره پاش رو به یه معامله بزرگ باز می کنه و می خواد که بعد از معامله لوش بده. روزی که محموله بهشون می رسه هم سیاوش هم مهرنوش و چند نفر ده از کله گنده ها اونجا بودند، نمی دونم چه جریانی بود که سیاوش می گه چند تا از جعبه ها رو باز کنند؛ همون موقع ست که می فهمه قاطی جعبه ها چیزهای دیگه ای هم هست.
به اینجا که رسید مکث کرد و پلک هایش را روی هم فشرد. نتوانستم طاقت بیارم.
_چی بود؟
_فرمول تهیه یه نوع مواد مخدر که برخلاف بقیه در اصل ماده کشنده ست، شخصی که اون رو استفاده کنه ظرف پونزده دقیقا دچار سکته قلبی می شه و محاله کشته بشه. البته یه چیز دیگه هم بود، یک سری اطلاعات کاملا محرمانه کشور که قرار بود توی جعبه ها بذارند و دوباره از کشور خارج کنند.
چیز هایی که گفته بود به اندازه کافی وحشتناک بودند اما اولین باری نبود که آن ها را می شنیدم. نه اینکه چنین اتفاقاتی زیاد بیفتد اما چیزی بود که وجود داشت.
_خب؟ ربطش به من چیه؟
پوزخندی زد و با درد به من نگاه کرد:
_ یه تقدیر شوم، نمی دونم چطور اما، تو و شاهین اون روز اونجا بودید.
تازه تصاویر مقابل چشم هایم شکل گرفت، همه ی چیزهایی که در هیپنوتیزمم دیده بودم حالا معنی پیدا کرده بودند.
_شاهین اطلاعات محرمانه ای که می خواستند بفرستند رو پیدا می کنه، پایین هر کدوم از صفحات یه سری عدد بوده و اون اعداد رو به ذهن می سپاره اما وضع تو بدتر بود.
با تعجب نگاهش کردم.
_ چرا؟
_تو و شاهین از هم جدا شده بودید، اون فکر می کنه تو از گلخونه بیرون رفتی و خودشم سریع خارج می شه اما تو گیر میفتی چیزی که باعث شد این همه سال بخوام حافظه ات رو پاک نگه دارم اینه که تو چهره تک تک افرادی که اون روز اونجا بودند رو دیدی.
اتاق در سکوت فرو رفته بود و تنها صدای نفس های او شنیده می شد. من طوری نفسم را حبس کرده بودم که گویی داشتم غرق می شدم. یک دفعه همه چیز معنی پیدا کرده بود!
آن ها تلاش کردند تا از شر من خلاص شوند، نجات پیدا کردم و مادرم مرا به یتیم خانه فرستاد و موقتا حافظه را پاک کردند، چند سال بعد وارد دانشگاه شدم و همین باعث شد که شاهین و مهرداد متوجه بشوند که من زنده ام. در آن زمان امیرعلی خارج از کشور بوده و آن ها بدون اینکه پای او را به این قضیه باز کنند خودشان به تحقیق می پردازند؛ به کمک پرهام از هویت من مطمئن می شوند اما قبل از اینکه بتوانند با من ارتباط برقرار کنند، به ماموریتی فرستاده می شوند و شاهین یک دفعه هویتش لو می رود که شک ندارم نقشه بوده است با کشته شدن شاهین توسط گابریل، سه مامور وفادار از میدان به در می شوند.
مهرداد به مرد انتقام جویی تبدیل می شود که در به در دنبال قاتل برادرش می گردد و در همین زمان امیرعلی از وجود من آگاه می شود و به گونه ای مرا سر راه مهرداد قرارر می دهد اما، یک دفعه کنترل همه چیز از دستش خارج می شود و همه می فهمند که من زنده هستم و اینجاست که همان مردانی که سال ها قبل نزدیک بود همه چیزشان را به باد بدهم، به فکر چاره جویی میفتند و می خواهند مرا از میدان به در کنند.
_بهزاد؟ پسرم؟ بهزاد؟
با تکان خوردن شانه هایم به خودم آمدم و نفس عمیقی کشیدم و هوا را به شدت بلعیدم. تمام مدت نفسم را حبس کرده بودم، که البته با توجه به عمق فاجعه واکنش معقولانه ای بود.
مادرم یک بار دیگه مرا تکان داد.
_ خوبی؟ چی شد؟
احساس می کردم همین الان کسی محکم به صورتم مشت زده است و من حتی نمی توانم جوابش را بدهم. یک دفعه همه چیز بی معنی شده بود؛ تمام این سال ها که فکر می کردم بالاخره روی پای خودم ایستاده ام در اصل نقش مشخصی را بازی می کردم بازیگری که وارد میدان شده بود تا مدتی سر همه را گرم کند و همین که دیگر فایده اش نداشت از میدان به در می شد.
_اون تصادف هم به خاطر همین بود، حتی سیاوش هم بازیچه ست.
دست های لطیفش بین موهایم حرکت کرد و با لحن ملایمی گفت:
_ همه چیز درست می شه پسرم، من کمکت می کنم.
بی رمق نگاهش کردم. جک می گفت؟ چه کار می توانست بکند؟ من حتی دقیقا نمی دانستم با چه کسی طرفم وسعت قدرتش از این جا مشخص می شد که مرا دو سال مرده نگه داشت و طوری زندانیم کرد که آب از آب تکان نخورد.
_چجوری کمکم می کنی؟
لبخند درخشانی زد و کنارم نشست.
romangram.com | @romangram_com