#تارا_پارت_187



غلط زدم...

عطر آشنا بیشتر شد...



بازو هامو بغل کردم...

تصویر دست های مردونه ایی که سعی داشت سویشرت رو توی تنم مرتب کنه لبخند روی لب هام آورد.



من چم شده!



این فکرا از کجا میان توی سرم، من با این حال و روز دارم به دیوید فکر میکنم!؟



ای دیوانگی محض بود، قبل از اینکه خودم رو قانع کنم.



خستگی ناشی از راه و گریه تسلیم خوابم کرد.



#298



(. رز. )



وحشت زده به جسم بیجون آرمان مقابلم خیره شدم.



قدرت حرکت نداشتم. فقط جمله های دکتر و حال خراب تارا برام تکرار می‌شد.



مطمعا بودم سارا بیماری قلبی نداشته، معما حل شد!



بیماری تارا ارثی بود اونم از آرمان!



خدا لعنتت کنه که جز بدبختی برای اطرافیانت چیز دیگه ایی نداری آرمان.



سارا( همسر دوم آرمان)

_ شیدا مامان بدو زنگ بزن دکتر سلیمی.



_ چشم مامان جون.



با این تمام قدرت فریاد زد:



_ مژگان قرصهای آرمان رو بیار،عجله کن.



حامد زن را کنار زد.



_ آروم باشین خانوم، دورش رو خلوت کنین تا راه تنفسی بهتری داشته باشه.



_ همش تقصیر شماهاست، شما به این روز انداختینش.



_ چه جور بیماری دارن همسرتون؟



_ آریتمی داره



با چشمان کرد به رز نگاه کرد، گویی چهره متعجب و مبهوت رز گواه حال خودش را میداد.



بیماری آرمان و تارا مشترک بود!





خدمتکار با انبوهی از دارو وارد پذیرایی شد.



حامد دکمه های اولیه پیراهن مرد را گشود و عقب ایستاد.



ضربان قلب نرمال نبود.



پانزده دقیقه بعد مردی مسن همراه کیف پزشکی اش واردشد ، و مشغول معاینه آرمان شد.



#299



(. رز. )



با استرس ناخن هام رو به دندون گرفتم و پلک های بسته آرمان چشم دوختم.



دو ساعت از رفتن تارا به اتاق می‌گذشت!



با احساس گرمای دستی روی شونه هام به خودم اومدم.



حامد_ خوبی؟

romangram.com | @romangram_com