#تارا_پارت_186
روی دندونه های شونه طلایی رنگ دست کشیدم.
سرم رو بالا آوردم، به چهره رنگ پریده و بینی سرخم توی آیینه قهقهه زدم.
من این آدمی که توی این آیینه میدیدم رو نمیشناختم!
کشوی کمد رو بیرون کشیدم،نگاهم روی گردنبند طلایی رنگی قفل شد.
#296
قاب رو ،روی میز گذاشتم و زنجیر رو بلند کردم.
نگاهی به پلاک قلب آویزون انداختم ،دستم رو بالای پلاک فشار دادم.
خیلی نرم قلب دوتیکه شد.
تصویر آرمان و سارا کنار هم کف دستم رنگ گرفت.
لبخند زدم. حالا هر سه تامون کنار هم بودیم!
با یه تصمیم آنی زنجیر رو گردنم انداختم.
دستی روی پلاک کشیدم،و دفتر چرم قهوهای رنگ رو برداشتم.
ورق زدم...
«خاطرات سارا»
دلم میخواست با آرامش بشینم و تمام این دفتر رو بخونم.
نگاهی به اطرافم انداختم و به سمت کمد رفتم.
به محض باز کردن درب کمد با صدای جیغ ظریفی، دستم روی درب کمد خشک شد.
جمله رز توی سرم زنگ زد:
« تا من یا حامد پشت این در نیومدیم،بازش نکن و بیرون نیا»
من به رز اعتماد داشتم... پس به حرفاش گوش میدادم.
بیخیال صدای جیغ ساک کوچیکه داخل کمد رو بیرون کشیدم و روی تخت انداختم.
#297
اینجا اتاق مادر من بود،پس اشکالی نداشت یادگاری ازش با خودم ببرم!
چند تیکه از لباس های داخل کمد رو منظم داخل ساک چیدم.
در آخر شونه طلایی رنگ،دغتر خاطرات،سیشه عطر نصفه جلوی آیینه و قاب عکس روی پاتختی رو داخل ساک گذاشتم.
نفسم رو آسوده بیرون دادم و تاق باز روی تخت دراز کشیدم.
باز عطر ملایم مشامم رو پر کرد.
خیره به لوستر قدیمی آویز از سقف دو گوی آبی و لبخند آشنایی جلوی چشمم رنگ گرفت.
چقدر خوب میشد اگه الان اینجا بود!
پلک هام رو بستم و زمزمه های اون شبش توی سرم پیچید.
«اروم باش کایا،هر اتفاقی که افتاد اجازه نده سرنوشت زمینت بزنه.
پاشو و مقابلش بایست،بذای داشته هات بجنگ»
دیوید.... مرد مرموز زندگی من!
romangram.com | @romangram_com