#تارا_پارت_188




فقط سرم رو تکون دادم و به آرمان اشاره کردم.



_ توام دیدی؟



_ اره ،انکار بیماری تارا ارث از اونه.



بینیم رو چین دادم و با نفرت به آرمان نگاه کردم.



_ تمام عمرش مایه بدبختی و عذاب بود، نکبت بیشعور!





لبخند زد...



_ آروم باش عزیزم



_ حالا چی میشه؟



_ چی ،چی میشه دقیقا؟



_ تکلیف تارا



_ میل و انتخاب خودش همه چیز رو مشخص می‌کنه.



_ وقتی بردمش اتاق بهش گفتم شاید نزارن با من بیای.



_ خب، اون چی گفت؟



_ ترسید و بغلم کرد .

گفت میخواد پیش من باشه، باورت میشه حامد؟!.با وجود خطر رز سیاه میخواد دختر ما باشه.



_ تارا به اعتماد و همایت احتیاج داشت که ما بهش دادیم.

تارا حداقل می‌دونه ما بهش دروغ نمیگیم. درسته؟



_ اوهوم



_ پس ترکمون نمیکنه،خیابت راحت.



_ از این شیاد هرچی بگی برمیاد حامد،تنام عمر سارا رو این عوضی خاکستر کرد.



_ هیش آروم باش رز،اتفاقی نمیافته. تارا همراه ما میاد.بهت قول میدم.



_ خداکنه این طور که میگی باشه.



دختر جوانی که حالا میدونستم اسمش شیداست بهم نگاهی انداخت و کنار آرمان نشست.

با تکون خوردن پلک های آرمان با وحشت نفسم گرفتم.



#300



( آرمان. )



به محض باز کردن چشم هام چهره رز رو دیدم که با نفرت بهم زل زده بود.



نگاهم رو اطرافم چرخوندم و با یاد آوری اتفاقات اخیر نیم خیز شدم.



سارا_ آروم آرمان چیکار می‌کنی.



_ خوبم چیزیم نیست.



رو به رز گفتم:



_ کجا بردیش؟



پوزخند زد...



_ اتاق سارا



بی توجه به اسرار های سارا از اتاق بیرون زدم و به سمت اتاق سارا رفتم.



بعد از این همه سال گذرم به اتاقی افتاده بود که تمام دوره نوجوانی فکر این بودم که یواشکی برای صاحب اون اتاق هدیه بخرم.




romangram.com | @romangram_com