#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_133


با بغض گلویم دست از گلایه برمیدارم .

-الو سروین تو حالت خوبه مگه من چیکار کردم ؟

از این که عاشق ادامه دادن به این بازی است متنفرم .

-تمومش کن یعنی اون گل و نامه کار تو نبود ؟

-کدوم نامه ؟ چی میگی

فریاد میکشم به طوری که توجه همه به سمتم جلب میشود بی توجه به عابریم عصبی راه میروم .

-اسم لعنتی تو پاش بود من نمیفهمم تو دنبال چی هستی مگه نمیخواستی با بهتا باشی پس این بازیا چیه ؟.....هان جواب بده

-به کی قسم بخورم باور کنی کار من نبوده بابت امروزم متاسفم کار خیلی مهمی برام پیش اومد نتونستم بیام

-خدا ازت نگذره فرهان

گوشی را قطع میکنم و اشک هایم سرازیر میشوند دیگر آمدنش فرقی برایم ندارد .

چند بار دیگر تماس میگیرد سیم کارت لعنتی ام را بیرون میکشم و روی سنگفرش های پیاده رو جایش میگذارم .

-دربست

نمای ساختمان حالم را بد میکند اما چاره ای ندارم بزودی واحدمان را میفروشم .

کرایه را حساب میکنم و پیاده میشوم با قدم های آهسته بالا میروم اما قبل از ورودم نگهبان صدایم میزند

-سلام

برمیگردم پسر جوانی که صورت سبزه ی تیره ای دارد با لباس مخصوص نگهبانی با یک لبخند سراسر استهزاء نگاهم میکند .

کی نگهبان عوض شد؟ حالا میفهمم که چقدر از دنیای اطرافم دور شده ام .

-سلام بفرمایید


romangram.com | @romangraam