#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_131
گونه ام را میبوسد و با سرخوشی پله ها را طی میکند .
با دستم گردنم را ماساژ میدهم و سرفه میکنم .
برگ بیست و ششم : روز دادگاه
سروین
معذب هستم و یکسره به آینه ی دستی ام نگاهی می اندازم رژ لبم زیادی توی چشم است بالاخره تصمیم میگیرم پاکش کنم .
از عمد آرایشم را غلیظ کرده ام تا به فرهان ثابت کنم از این جدایی به هیچ وجه ناراحت نیستم و این فرهان است که مرا با این همه ویژگی مثبت از دست میدهد .
راهرو پر از آدمهای رنگ و وارنگ است که زمانه با هیچ کدامشان کنار نیامده است اما شاید وضع من بهتر از بقیه باشد حداقل برای جدایی مان به توافق رسیده ایم .
مرددم و دلم شور میزند بغض گلویم را میفشارد چگونه سروین به اینجا رسید .
بالاخره میرسم تک و تنها به دیوار تکیه میدهم و اطرافم را مینگرم ای کاش زودتر نوبت به ما برسد فرهان اصلا نه تماس گرفته و نه آمده است خدا کند زودتر برسد .
میدانم کارمان زیاد طول نمیکشد چرا که طلاق توافقی است از قبل با یک وکیل مشورت کرده ام .
تصمیم دارم مهریه ام را ببخشم به پولش احتیاجی ندارم .
دقایق جان میکنند اما نمیگذرند صدای گریه ی دختر جوانی مدام داخل ذهنم میکوبد گویی هوا برای فرستادن به ریه هایم کم دارم میگرنم اود کرده است و سرگیجه دارم .
دختر جوان کمتر از هیجده سال دارد و مدام اشک میریزد ناخواسته مکالمه شان را میشنوم .
-دخترم این پسره چی داره قول میدم بعد از جدایی خیلی زود فراموشش کنی
فراموشی سخت ترین محکومیت یک انسان تنها چاره اش گذشت زمان است که فقط سردت میکند اما گوشه ای از قلبت همیشه جاودان میماند و منتظر یک تلنگر است تا همانند آتش زیر خاکستر دوباره سر باز کند .
-دخترم تو آینده ی روشنی پیش روت داری به موقعش دوباره ازدواج میکنی اما با کسی که لیاقت داشتن تو رو داره
آینده ای روشن هیچ کس از فردایش خبر ندارد چگونه یک اتفاق بد میتواند آغاز یک اتفاق خوب باشد .
پسر جوانی هم سن و سال همین دختر درست روبروی آنها ایستاده و با دستان مشت کرده پا به پای این دختر اشک میریزد .
romangram.com | @romangraam