#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_130
به زور میخندم .
-سلام خیلی تعجب کردم تو اینجا چیکار میکنی ؟
او هم همانند من لبخندش مصنوعی است کمی جلوتر می آید و دستم را درون دستش میفشارد .
-خیلی وقته اومدم تهران اگه میدونستم اینجایی می اومدم تا همدیگه رو ببینیم یادش بخیر چه روزایی داشتیم
هنوز دستم را رها نکرده که برمیگردد و به من و کاوه نگاهی دوباره می اندازد .
-نسبت شما چیه ؟
میخواهم حرفی بزنم که کاوه پیش دستی میکند .
-ایشون نامزد من هستند
حمیرا یک تای ابرویش را بالا میدهد و بلند میخندد.
-شما میدونید این خانوم قبلا ازدواج کردنو یک دخترم دارن
تمامی نگاه ها به دنبال من است حالم اصلا خوب نیست دلم نمیخواست اینگونه زندگی خصوصی ام برملا شود .
اما کاوه باز هم نجاتم میدهد.
-بله میدونم و با همه ی اینها بازم بهتا رو به عنوان شریک زندگیم انتخاب میکنم
حمیرا نگاه خیره اش را به من میدوزد میدانم دلش میخواهد همین الان مرا بکشد اما خونسردی اش را حفظ میکند .
-بله چرا که نه .......بهتا جون میتونم چند لحظه خصوصی باهات حرف بزنم
سرم را تکان میدهم با هم وارد راهرو میشویم وقتی از دید همه دور میشویم حمیرا همانند یک شکارچی به من حمله میکند و گره شالم را در دستش میگیرد و مرا به دیوار میچسباند .
-خوب گوشاتو باز کن ببین چی میگم این آقا خوشگله شکار خودمه این دفعه من با کسی شوخی ندارم اگه یکبار دیگه دور و برش ببینمت خودت میدونی چی میشه منو میشناسی مگه نه بهتا ؟
حس خفگی دارم سرم را تکان میدهم و حمیرا رهایم میکند .
-خوبه رفیق
romangram.com | @romangraam