#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_129
-بفرمایید
کاوه درب را برای من باز میکند و میتوانم رد تمامی نگاه ها را روی خودم ببینم با لبخند وارد میشوم .
-بهتره تابلوهای سالنو عوض کنی زیادی اغراق آمیزن انگار سعی دارن با صورتهای آرایش کردشون نسل جدیدی از نسل مردها رو به نمایش بذارن نسلی که نمیشه روشون حسابی باز کرد
-وقتی الان همه این مدلی میپسندن مجبوریم این تابلوها رو نگه داریم
-به نظر من که همه در ظاهر تایید میکنن نه از ته قلبشون اگه پای انتخاب باشه هیچ کس حاضر نیست این نسلو بپسنده
-ای بابا بهتا خانوم اومدی به من کمک کنی یا .....
-باشه دیگه چیزی نمیگم ......پس کجاست این عاشق دلخسته ؟
کاوه چپ چپ نگاهم میکند و من موذیانه میخندم .
صدای جروبحث زنی از بیرون توجه هر دوی ما را جلب میکند .
-بهتا یه لحظه همینجا بمون برم ببینم کیه
سرم را تکان میدهم و منتظر کاوه میمانم اما هر دقیقه صدای فریاد زن بالاتر میرود.
دیگر نمیتوانم صبر کنم درب را باز میکنم و روبرویم زنی را میبینم که ساپورت پوشیده و مانتویش به زور روی رانهایش را میپوشاند و موهای بلوندش توی ذوق میزند با اینکه شناختنش سخت است ولی او را میشناسم حمیرا است او اینجا چیکار میکند .
کاوه سعی دارد با صبر بی پایانش موضوع را حل کند .
-ببینید ما با شما هر روز این بساطو داریم اگر اینقدر از کار ما ناراضی هستید من هزینه تون رو تقدیم کنم
-بحث هزینه نیست ......
حرفش را میخورد و نگاهش مرا میبیند .
-بهتا
کاوه کنجکاو هردوی ما را میکاود میدانم چه در ذهن دارد لابد فکر کرده حمیرا را برای باز کردن او از سرم به اینجا فرستاده ام .
romangram.com | @romangraam