#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_124

-فرقی نداره

نمیدانم چرا آنقدر با این مرد احساس امنیت میکنم که حتی بدون فکر او را در خانه ام راه داده ام .

بعد از دقایقی با سینی چای برمیگردم و درست روبرویش روی میز میگذارم .

-ممنون زحمت کشیدید ای کاش اول غذاتونو میخوردید آخه سرد میشه از دهن میافته

-حالا عجله ای نیست دیبا چطوره ؟

-خوبه مثل همیشه به من گیر میده

میخندم .

-تا شما رو سرو سامون نده بیخیال نمیشه

با حرفم نگاه خیره اش را به من میدوزد .

میترسم مبادا حرف بدی زده باشم .

-من دیگه باید برم

-ولی چرا ؟

سوالم بی معنی است برمیخیزد و بعد همه جا را سیاهی فرا میگیرد .

-ای وای بازم برقا رفت

-نترسین حتما فیوز پریده .....میتونین جاشو بهم نشون بدین

-بله

دستم را دراز میکنم تا با وسایل برخورد نکنم نمیدانم چگونه مرا دنبال میکند.

کمی طول میکشد تا چشمم به تاریکی عادت کند .

بعد از اینکه پذیرایی را رد میکنم درست کنار سرویس بهداشتی روی دیوار دست میکشم .

romangram.com | @romangraam