#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)
#تن_پوشی_از_اجبار_(جلد_اول)_پارت_125
-ایناهاش اینجاست
دستم را به سمت فیوز دراز میکنم و قبل از اینکه کاری کنم دست آرش با دستم برخورد میکند .
-ببخشید حواسم نبود شما برید کنار
نمیدانم او درست کجا ایستاده با هراس جا به جا میشوم ولی بازهم با تنه اش برخورد میکنم اینبار کنار نمیرود .
گرما و عطر تنش افکار آلوده را درون ذهنم تداعی میکند او هم همانند من عمیق نفس میکشد دستش از روی دیوار شل میشود و روی کمرم جا خوش میکند .
احساس میکنم هردوی ما نیازمندیم .......نیازی از جنس عشق و نوازش های بی منت
هردوی ما تشنه ایم ......تشنه ی محبت های بی امان که از ما دریغ شده است
اینجا و در این لحظه دیگر خودداری هم نمیتواند ما را یاری کند آرش دست دیگرش را روی گونه ام میگذارد و صورتم را بالا میگیرد.
برای یافتن چیزی که به آن نیاز داریم حتی تاریکی هم جلویمان را نمیگیرد .
فقط به قدر یک نفس مانده تا همه چیز را زیر پا بگذاریم اما باز هم اختراع ادیسون همه چیز را خراب و یا شاید درست میکند .
تازه به خود می اییم خودی که چندی پیش فراموش کرده بودیم و این بارهم این آرش است که عذر میخواهد او برعکس فرهان همیشه گناهان را به گردن میگیرد .
حتی به صورتم نگاهی نمی اندازد و به سرعت خانه را ترک میکند .
میدانم گناه است اما چیزی امشب و در این خانه در قلب ما تبلور پیدا کرده است چیزی که شاید قبلا هرگز نبوده است .
صدای زنگ در مرا از افکارم بیرون میکشد شاید آرش برگشته با خنده درب را باز میکنم اما جای او چهره ی گرفته ی نگهبان جلوی چشمانم نقش میبندد .
-ببخشید خانوم ارباب همسرتون تماس گرفتن و گفتن پایین منتظرتونن اصلا هم حالشون خوب نیست
فرهان اینجا چه میکند یعنی با بهتا دعوایش شده است .
سراسیمه پله ها را طی میکنم و وارد کوچه میشوم اما نیست تنها تاریکی است که در مقابل چشمانم نقش بسته است .
*****
romangram.com | @romangraam