#سولمیت
#سولمیت_پارت_98

حرفم تموم نشده بود که میلاد و عاطفه رو که داشتند به طرفمون می اومدند دیدم.

با دیدنشون دستم رو بالا بردم که ما رو ببینن و همونطور که نگاهم به سمت عاطفه و میلاد بود صحبتم رو ادامه دادم: بعدا دربارش حرف می زنیم..

حسام لبخند کجداری زد و گفت: باشه!

عاطفه با خوشحالی به سمتمون اومد و با ذوق گفت: سلااااام بر فاتحان دادگاه!

درحالیکه چشماش از خوشحالی می درخشید رو بهم گفت: فاطیی! عشقم! نمی دونی چقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم دادگاه به نفعتون تموم شده! چقدر که از سر صبحی استرس داشتم.

به نشانه ی جواب این همه ذوقش لبخندی تحویلش دادم: خدا رو شکر که همه چی به خیر و خوشی تموم شد!

کیفش رو روی میز گذاشت و کنارم نشست.

میلاد هم بعد دست دادن با حسام و احوال پرسی کنارش نشست.

میلاد: من بعد شما رو قهرمانهای دانشجویی یاد می کنن. بعد از قضیه ی ترور و با برنده شدن تو دادگاه امروز، کلی بین دانشجوها معروف می شین.

- نظر لطفته میلاد.

مسیر چشمهای سبزش بهم بود که معذبم می کرد.

حسام که متوجهش شده بود و به نوعی از اول آشناییش با میلاد هم، درباره ی نگاه های میلاد بهم فهمیده بود سعی کرد سر صحبت رو با میلاد باز کنه

- میلاد جان، شنیدم تو جنبش های اعتراضی دانشجویی دانشگاهتون همیشه خیلی فعال بودی، درسته؟!

میلاد پلکی زد و نگاهش رو ازم برداشت: آره! ولی به پای شما که نمی رسیم!

نفسش رو از سر حسرت یا شاید هم حسادت بیرون داد.

romangram.com | @romangraam