#سولمیت
#سولمیت_پارت_99
عاطفه که انگار توی دنیای دیگه ای باشه منو رو از رو میز برداشت
- تعارف تیکه پاره کردناتون بمونه برای بعد!.. من که از گشنگی دارم می میرم! چیزی انتخاب کردین؟
گوشه ی دیگه ی منو رو گرفتم و درحالی که همراه با عاطفه به غذاها نگاه می کردم گفتم: نه منتظر شما بودیم!
درحالی که لیست رو به دقت کاوش می کردم انگار که سالها بود غذای کره ای نخورده بودم! دوست داشتم از همه نوعش سفارش بدم.
- سوشی و کیمچی این رستوران خیلی معروفه.
عاطفه هم تاییدم کرد و به اندازه ی چهار نفرمون سفارش دادیم.
بعد از سفارش، چهارتامون هم ساکت بودیم. عاطفه اینستاگرامش رو با عکسایی که از رستوران گرفته بود آپدیت می کرد. حسام و میلاد هم بدون هیچ حرفی سرشون رو به پایین انداخته بودند و من هم داشتم از پنجره ی کنارمون که رو به فضای شهر بود بیرون رو نگاه می کردم. ترافیک سنگین شهر، توی سیاهی شب گم شده بود. گویی شب، چادر سیاهش رو روی همه ی این آدم های پرمشغله کشیده. هیچ ستاره ای تو آسمون پیدا نبود. انگار که سیاهی شب بخواد از آدم هایی که دلشون رو تاریکی گرفته بود ستاره هاش رو دریغ کنه!.. می تونستم ساختمون بیمارستانی که ثنا توش بستری بود رو از اینجا ببینم.
بغضم رو قورت دادم و چشم از این همه سیاهی برداشتم. رو به بچه ها کردم.
- چقدر جای ثنا خالیه..
عاطفه که در حال شمردن لایکهای پستش بود با شنیدن حرفم گوشیش رو روی میز انداخت. می دونستم خودش رو با فضای مجازی مشغول می کنه تا غم ثنا از یادش بره. صمیمیتی که بین عاطفه و ثنا بود رو من هیچوقت باهاشون نداشتم. شاید به خاطر خلق و خوی سردم بود که دوست های صمیمیم هم اونقدرا که باید و شاید باهام گرم نمی گرفتن.
اشکهای عاطفه چشماش رو امون ندادند.
عاطفه که سعی می کرد اشکاش رو پنهان کنه گفت: ببخشید بچه ها. من باید برم دستشویی.
بلند شد که بره. میلاد هم به دنبالش رفت..
دوباره با حسام تنها شده بودم که سفارش هامون رو آوردند. حسام با لبخند روی لبش غذاها رو از گارسون گرفت و روی میز گذاشت.
romangram.com | @romangraam