#سولمیت
#سولمیت_پارت_97
- می خوای زنگ بزنم به میلاد؟ به میلاد و عاطفه هم بگیم بیان؟
سرم رو به نشونه ی تائید بالا پایین کردم. ولی خدا می دونست که دلم پیش ثنا بود و چقدر دوست داشتم که اون هم این جشن رو باهامون شریک بشه..
قرارمون رو برای شام توی یه رستوران غذاهای جنوب شرق اسیا گذاشتیم. رستوران بزرگ و مجللی بود که توش آهنگ کره ای پخش می شد. سر یه میز نشستیم و منتظر شدیم که بچه ها برسن.
داشتم اطراف روبه دقت نگاه می کردم که دیواراش از پوستر خواننده های کره ای پر بود. روی میز هم مجله ی مد کره ای بود. گارسون خانومی که لباس کره ای هانبوک پوشیده بود به سمتمون اومد که ازمون سفارش بگیره.
حسام با لبخند جواب داد که فعلا منتظر دوستامونیم.
دستاش رو روی میز بهم گره کرد و زیر چونه اش گذاشت. با لبخند بهم خیره بود که داشتم با ذوق و شوق اطراف رو نگاه می کردم.
- می دونستم به کره علاقه داری واسه همین قرار جشنمون رو اینجا گذاشتم!
من که نیشم تا بناگوش باز بود و چشمام از خوشحالی برق می زد با ذوق بهش گفتم: آره! همیشه استایل کره ایها رو از بچگی می پسندیدم. هرچند فرهنگ ما خیلی ازشون اصیل تره..
چشمامو ریز کردم و ادامه دادم: تو از کجا می دونی من از شرقی ها خوشم میاد؟!
بدون این که بذارم جواب بده سریع موضع گرفتم و دست به سینه به پشتی صندلیم چسبیدم
- نگو که به خاطر سولمیت بودنمونه که عمرا همچین چیزی باورم شه!
از حرفم خندش گرفته بود که بیشتر شبیه قهقهه بود! لابلای خنده اش گفت: نه! این قضیه داره آخه..
من که بیشتر کنجکاو شده بودم کمی از پشتی صندلی فاصله گرفتم و دستام رو روی میز گذاشتم و با صورت پرسشگرم بهش خیره شدم
- چه قضیه ای؟ بیشتر کنجکاوم...
romangram.com | @romangraam