#سولمیت
#سولمیت_پارت_79
کلمات نامفهوم و بی ربطی که می گفت نشان از حال وخیم و نگرانش داشت. باید هم نگران باشه!
- تا این جای کار که دانشجوهای زیادی مردن.. نخواستن و ندونستن تو جونشونو برنمی گردونه!
نمی دونستم اون لحظه باهاش بی رحم بودم یا نه و یا حتی کشته شدن اون آدما هم بهش ارتباط مستقیم داره یا نه! ولی فقط چشمم به یک چیز روشن شده بود.. نامردی!
هر جمله ای که می گفتم شدت گریه اش رو بیش تر می کرد و عابرانی که از اونجا می گذشتند و بهمون خیره می شدند.
- بلند شو بریم یه جای خلوت تر!
بلند شد و پشت سرم راه افتاد. به سمت سبزه ها رفتیم و جای خلوتی برای نشستن پیدا کردیم.
مانتوم رو زیرم جمع کردم و نشستم. ثنا هم کنارم نشست.
-ببینم گوشیت همراهته؟
ثنا سرش رو به نشانه ی نفی تکون داد: نه نیاوردم.
- خوب کاری کردی. برات شنود گذاشتن؟
ثنا: این سیم کارتی که تو شمارمو داری نه.. اون شماره عمومیم که همه بلدنش.
با تردید گفتم: بازم معلوم نیست که روی این هم شنود گذاشته باشن..
ثنا میان آشفته بازار حال روحی و جسمیش گفت: نه فکر نمی کنم. خیلی احتیاط کردم.
- حتما خیلی حرفه ای هستن. نمیشه که مطمئن بود.
romangram.com | @romangraam