#سولمیت
#سولمیت_پارت_78

بعد آن که خوردنش تموم شد پاکت آبمیوه رو از دستش گرفتم.

- بهم گفتن اگه جاسوسیشون رو نکنم داداشم رو اخراج می کنن..

- کی؟ کیا تهدیدت کردن؟

ثنا که انگار مردد بود برام توضیح بده کمی من و من کرد..

دستاش رو گرفتم و با جدیت تو چشماش خیره شدم

- ببین عزیزم. ما رفیقای چندین و چندساله ی همیم. به من نگی به کی می خوای بگی؟

هنوز هم مردد بود. نگاه نگرانش رو بهم انداخت.

- احیانا به تروری که اتفاق افتاده مربوطه؟

سرش روبه نشونه ی تایید بالا پایین کرد.

حدس می زدم ولی وقتی از زبون خودش شنیدم انگار چیزی ته دلم خالی شد. چشمام رو از شدت عصبانیت بستم. دستاش رو ول کردم و از رو نیمکت بلند شدم. عصبی دستام رو روی کمرم گذاشتم و پشت به ثنا کردم.

- دقیقا از کی جاسوسیشونو می کنی؟

- دو سالی می شه.

نفسم رو با حرص بیرون دادم و صدام رو بالا بردم. رو بهش برگشتم و گفتم: دو سال ؟؟ دو ساله ثنا درباره ی همچین موضوع خطرناکی ریسک کردی؟؟ یعنی نمی دونی عواقب همچین کاری چیه؟ واای..اگه همه چی رو بشه معلوم نیست اعدامت کنن یا حبس ابد بخوره برات..

از شدت عصبانیت نمی فهمیدم چی به زبونم میارم. ثنا با شنیدن حرفام دوباره زد زیر گریه..

میان گریه هاش گفت: مجبورم کردن.. تهدیدم کردن.. من.. نمی دونم.. نمی خوام.. نمی خواستم کسی بمیره..

romangram.com | @romangraam