#سولمیت
#سولمیت_پارت_77


- آره. الان حاضر میشم بیام.. مواظب خودت باش گلی.

سراسیمه بلند شدم و به جایی که ثنا گفته بود رفتم. می دونستم ثنا تو وضعیت های استرسی مثل امتحان هیچی نمی خوره الان که وضعیت چند برابر بدتر هم بود. سر راهم براش آبمیوه و کلوچه گرفتم.

ثنا روی نیمکتی نشسته بود و از همون دور هم می تونستم ببینم که صورتش از شدت گریه قرمز شده. پاش رو به شکل عصبی روی زمین تکون می داد. با دیدن من به سمتم اومد و هر دو تا دستام رو با دستاش گرفت.

- فاطی چه گلی به سرم بگیرم؟

- اول آروم باش قشنگم.. هر چی هم شده فدا سرت.

دستش رو گرفتم و به سمت نیمکت رفتیم. دستمال کاغذی از کیفم در آوردم و اشکای روی گونه هاش رو باهاش پاک کردم.

آبمیوه و کلوچه رو دادم دستش.

- اول اینا رو بخور. می دونم هیچی نخوردی اومدی اینجا..

ثنا امتناع کرد

- اشتها ندارم.

- رنگ به رو نداری دختر.

یه تیکه از کلوچه رو کندم و تو دهنش فرو کردم. نی رو به آبمیوه زدم و دادم دستش.

- می دونم نهارم نخوردی.

همونطور که مشغول خوردن بود بهش نگاه کردم تا خوردنش تموم بشه و ترجیح دادم خودش شروع کنه به تعریف کردن ماجرا.


romangram.com | @romangraam