#سولمیت
#سولمیت_پارت_76

حسام با اعتماد به نفس جواب داد: آره من حافظه ی تصویریم خوبه!

بعد تموم شدن صحبتامون و حساب کردن پول چیزایی که خورده بودیم قرار شد حسام با امید برای چهره نگاری برن و من هم به خونه برگشتم.

کمی ته دلم آروم گرفته بود که اوضاع خوب پیش می ره و می تونم یه نفس راحت بکشم که گوشیم زنگ خورد. ثنا بود..

- الو سلام ثنا جان خوبی عشقم؟... آره منم بهترم.. ببخشید مجبور شدیم برنامه ی سفر رو کنسل کنیم.... چی؟ چی داری می گی؟

ثنا صداش رو بغض گرفته بود که نمی ذاشت حرفاشو درست متوجه بشم.

- آروم باش ببینم. من که چیزی نمی فهمم..

ثنا از پشت گوشی گفت: فاطی به جون مامانم مجبورم کردن. تهدیدم کردن.. الان به غلط کردن افتادم.. چی کار باید بکنم؟ هااان؟ من لعنتی از کجا می دونستم کار به اینجا می کشه؟

به گریه افتاده بود.

- صبر کن ببینم. کی تهدیدت کرده؟

بغضش رو خورد و هق هق کنان ادامه داد: تهدیدم کردن.. تهدید کردن داداش بزرگم که تو خارج درس می خونه رو اخراج می کنن. می دونی که داداشم چقدر آرزو داشت که بورسیه بگیره از اینجا بره. اولش فقط ازم کارهای کوچیک خواستن ولی الان...

دوباره شروع به گریه کرد.

افکارم رو جمع کردم و گفتم: باشه ثنا. باشه. من دقیقا نمی فمم چی می گی ولی می تونم حدس بزنم منظورت کیا باشن.. الان خونتونی یا نه؟ کجایی اصن جات امنه ؟

ثنا میان گریه اش گفت: خونه ام.

- خب خدا رو شکر. بیا همو ببینیم. من وضعیتت رو نمی دونم چقدر بحرانیه. هر جا برات مقدوره..

- پارک کنار خونمون رو بلدی؟

romangram.com | @romangraam