#سولمیت
#سولمیت_پارت_80
چند ثانیه ای به سکوت گذشت.
- رو بدنت چی؟ چیزی نصب نکردن؟
ثنا صداش رو کمی بالا برد: نه! نه! فکر کردی من خیلی مهم هستم براشون که این کارا رو بکنن؟
شونه هام رو بالا انداختم
- حتی براشون مهم هم نباشی الان داری همه چی رو لو می دی..
ثنا با چشمای معصومش بهم خیره شد
- فکر می کنی من تنها جاسوسم.. نه خیر! خیلیا هستن که ما نمی دونیم! خیلیا!
پرسش گرانه بهش زل زده بودم.
ادامه داد: الانم که دارم بهت اعتراف می کنم، هیچ اطلاعاتی ازشون ندارم. هیچی! مثل این که ارتباطم باهاشون یک طرفه باشه! این که گفتم به ترور هم مربوطه از حدسیات خودم بود.. نه این که اونا بهم گفته باشن. تنها کاری که می کنن این هستش که ازم اطلاعات بگیرن. اون شخصی هم که بهش اطلاعات می دم مخفیانه باهام در ارتباطه.. من هیچ وقت صورتش رو ندیدم..
- از کی شروع شد دقیقا؟ از اولش ریز به ریزش رو برام توضیح بده.
آب دهنشو قورت داد و آهی از ته دلش کشید. انگار که بدترین خاطرات عمرشو مرور کنه.
- یادته دو سال پیش با بچه ها تعطیلات رفته بودیم کیش..
چند باری پلک زدم و دو سال پیش رو مرور کردم
- اره یادمه.. نگو همون شبی بود که برنگشتی هتل؟
- دقیقا همون شب بود! من رو دزدیدن. چشمامو بستن و بردن یک جایی که نمی دونستم و ندیدمش.. همه ی اطلاعات خانواده ام و شجره نامشون رو از پدربزرگ خدابیامرزم تا خواهرزادم رو بهم گفتن. تهدیدم کردن که اگه به پلیس چیزی بگم یا حتی یه نفرم چیزی بفهمه نه تنها بورسیه داداشم رو ازش می گیرن که جونشم به خطر می افته...
romangram.com | @romangraam