#سولمیت
#سولمیت_پارت_130
-چطور می تونی همچین چیزی ازم بخوای؟!
صدام لرزید و بغضم گرفت
-بدون هرجایی باشم همیشه و تا ابد فقط به فکر سولمیتم می مونم.. مثل پدرم نمی شم.. که به خاطر دخترای چشم ابی و مو بلوند اونطرف بهت نامردی کنم
حرفای بی معنی که می زد نشون می داد چقدر حال روحیش خرابه
خنده ای به نشونه ی احمقانه بودن حرفاش کردم و گفتم: دیوونه!
اونم خندید و گفت: همه ی اتفاقایی که برات تو دژاووها افتاد رو فراموش کن و بقیه ی عمرت رو بدون ترس زندگی کن.
نمی تونستم معنی پشت حرفاش رو بفهمم
-یه جوری میگی انگار دیگه هیچ وقت قرار نیس برگردی.
بی توجه به حرفم گفت: خیلی دوستت دارم! خیلی زیاد
و بدون خداحافظی قطع کرد. حتی اجازه نداد من هم حس دلم رو بهش اعتراف کنم. انگار می خواست دل من رو بی طاقت کنه ولی توان اینکه بی طاقت بشه رو نداشت. با شنیدن صدای بوق قطع شده از سمت اون، گوشیم از دستم سر خورد و افتاد.
وارد دژاوو شدم.. دژاوویی که همین لحظه در حال رخ دادن بود.. دژاوویی که توش هر دومون به شدت بی نهایت در حال گریه کردن بودیم...
...
...
یک ماه بعد
کوله پشتیم بی حوصله تر از خودم کنار تخت افتاده بود. برش داشتم و از بندش گرفتم و روی زمین کشیدمش. نگاهی توی آینه به خودم انداختم. صورت داغونم نشون از بی حوصلگی بیش از حدم داشت. خمیازه ای کشیدم و به سمت در خروجی رفتم. مامانم لقمه به دست با عجله به سمتم اومد.
romangram.com | @romangraam