#سولمیت
#سولمیت_پارت_131


- بگیر اینو بخور بعد برو دانشگاه. قیافه ی خودتو تو آینه دیدی اخه؟

صورت بدون احساسم رو به مادرم دوختم و در حالیکه لقمه رو ازش می گرفتم گفتم: آره دیدم. همین پیش پای شما !

مامانم غرزنان از کنارم بلند شد

- خودتو داغون کردی. به منم نمیگی چته. با این وضعیت توقع داری نگرانت هم نشم

- مامان، بابا هنوز تماس نگرفته؟

- چرا اتفاقا یادم رفته بود بهت بگم. امشب قراره بیاد!

لبخندی از سر ذوق زدم و با حرص گفتم: و اگه من از شما نمی پرسیدم نمی خواستی بهم بگی!

- ما که همیشه عادت داشتیم به نبود پدرت! این یه ماه که چیزی نبود!

دروغ می گفت! با اون وضعیتی که پدرم رفت و حرفایی که درباره ی خطرناک بودن ماموریتش قبل رفتن بهمون گفته بود مامانم صد بار نه حتی هزار بار تو این یه ماه مرد و زنده شد.

بلند شدم و به سمتش رفتم و صورت ذوق زده اش که سعی داشت ازم مخفی کنه رو بوسیدم

- به هرحال خوش خبر باشی مامان جونم! می دونم تو دلت رخته که دارن می شورن!

مامانم که سعی در انکار داشت رو نادیده گرفتم و با عجله به سمت در رفتم

- مامان دیرم شده! خداحافظ

به سمت اتوبوس دانشگاه دویدم که می خواست حرکت کنه. دست بردم بالا که صبر کنه منم برسم. ایستاد و سوارش شدم.


romangram.com | @romangraam