#سولمیت
#سولمیت_پارت_129
سکوت کرده بود و گویی منتظر بود من با حرفام دلداریش بدم..
- سولمیتم جواب نمی دی؟
صدای نفس کشیدنش شدید بود انگار همین جا کنارم نشسته و به حرفام گوش می ده.
- نمیدونم چی بگم که دل مهربونت رو تسکین بده...
در فکر این بودم که چی بگم که به حرف اومد
- برای فردا بلیط گرفتن.. فردا شب ساعت نه.. الان بهم گفتن..
- فردا؟ یعنی واقعا می خوای بری؟
-مجبورم برم. دلم که به رفتن نیست...
-نمی تونی دانشگاهت رو بهونه کنی؟ تو که هنوز نصف ترم اخرت مونده
- نه فقط یه مقدار کار پایان نامم مونده که دور کار انجامش می دم و مدرکش رو می گیرم..
ادامه داد: به خاطر رفتار امروزم عذر می خوام.. بیش از حد عکس العمل نشون دادم به صحبتات
-نه! نه! اشتباه از من بود..
صدای آرومش حرفهایی زدن که تلخ تر از زهر بودن و امیدوارم بودم این کابوس زودتر تموم بشه
-نمی خوام که فردا بیای فرودگاه. که اگه ببینمت نمی تونم دل بکنم. رفتن رو برام سخت نکن
romangram.com | @romangraam