#سولمیت
#سولمیت_پارت_125


- الو حسام؟

- سلام خوبی؟

صداش می لرزید.

- ممنون..

- فاطمه من رو پشت بومتونم! کارم ضروریه

از جام پریدم

- پشت بوم؟!

- آره باید ببینمت

بلند شدم و به سمت در کمدم رفتم تا لباس گرمی بردارم

- باشه الان میام

قطع کردم و به سمت پشت بوم رفتم.

...

سوز شدیدی که به محض باز کردن در پشت بوم به مانند سیلی طبیعت بود بر روی صورتم نشست و باعث شد خودم رو از این سرمای ناگهانی بغل بگیرم.

حسام روی لبه ی پشت بوم نشسته بود که به محض دیدنم بلند شد و به طرفم اومد. موهای مشکیش که مثل همیشه روی پیشونی بلندش ریخته بودن توی وزش باد به رقص اومدن و پیشونیش رو به نمایش گذاشتن. تی شرت نازکی به تن داشت و کتش رو هم تو دستش گرفته بود برخلاف من که با هودی هم در حال لرزیدن بودم. با خودم گفتم بهتر بود یه پتو رو خودم می انداختم و می اومدم بالا!


romangram.com | @romangraam