#سولمیت
#سولمیت_پارت_126

همین طور که دندون هام رو از شدت سرما به هم می سابیدم گفتم: از روی پشت بوم میای کسی تو رو نمی بینه؟ آخر یه روز می گیرنت!

لبخند روشن دندون نمایی زد که دندونهای سفیدش رو به نمایش می ذاشتن و بیشتر شبیه نور توی تاریکی شب بود.

- مراقبم!

با وجود آرامش همیشگی روی صورتش می تونستم بفهمم بابت موضوعی نگرانه.

بینیم از شدت سرما قرمز شده بود. دست برد و کلاه هودیم رو روی سرم گذاشت و کتش رو هم پشتم انداخت. سرشونه های لباسش رو روی شونه هام مرتب کرد و بازوهامو گرفت. کمی خم شد تا اختلاف قدی که داشتیم رو جبران کنه و درست جلوی صورتم بایسته. با نگاه عمیق پرمعنای همیشه اش به چشمام خیره شده بود

- ببخشید تو این سرما کشیدمت این جا.

هر چقدر که من چهره ام نگران بودم اون آروم بود. آرامش سنگینی که داشت باعث می شد من هم از نگرانی هام کاسته بشه و خیره به چشماش بشم و بگم: این دو روز به شدت دلم برات تنگ شده بود! چطوریه که هر چی بیشتر می بینمت فاصله ی دلتنگی هام هم کمتر میشه؟!

سرمای چند لحظه پیش فراموشم شده بود و تنها چیزی که حس می کردم گرمای حضور حسام بود.

نفسش رو با ذوق بیرون داد و نیم چه لبخندی زد.

صدای مردونش تو صدای باد محو شده بود وقتی گفت: می دونستی وقتی میگی دلتنگمی همه ی نگرانی های دنیا ازم رو برمیگردونن؟

آب دهنمو قورت دادم و کمی ازش فاصله گرفتم. سرم رو از خجالت پایین انداختم. برای من معنی بودن با حسام همین لحظه ای بود که با هم سپری می کردیم. اینکه تو آینده چی پیش میاد اصلا مهم نبود ولی من هنوز هم نگران اتفاقات پیش رو بودم.

حسام که تا این لحظه سرش رو به سمتم خم کرده بود کمر صاف کرد و چند قدم عقب رفته ی من رو جبران کرد و به سمتم اومد.برای اینکه پاسخی به نگرانیم بده رو بهم کرد

-پدرم گفته میخواد خونه ای که توش زندگی می کنم رو بفروشه و برام اقامت کشوری که توش زندگی می کنه رو بگیره. مادربزرگم رو هم بفرسته خانه ی سالمندان.

قلبم با شنیدن حرفش به تپش افتاد و چشمهای حیرت زدم رو بهش دوختم. صدام می لرزید

- یعنی چی؟ یهویی؟ بعد این همه سال اومده که تو رو با خودش ببره؟

romangram.com | @romangraam