#سولمیت
#سولمیت_پارت_124
کتری رو با دستمال گرفت و روی سفره گذاشت.
- از اون جایی که مهره ی اصلی تو ایرانه، به تبع دستگیریش هم خطرناکه.
با لبخند پدرانه اش ادامه داد: تو دختر قوی بابایی! می بینم که چقدر نسبت به قبل هم بزرگ تر شدی! همینطور هم قوی و محکم بمون. تا آخرش
صدای گریه ی مامانم از پشت در آشپزخونه بلند شد. پدرم بلافاصله بلند شد و به سمتش رفت. دو لا شد و روبروش نشست
- خانوم حرفامونو شنیدی؟
مامانم با چشمای گریون به پدرم خیره شده بود
- نمی ذارم همچین ماموریت خطرناکی بری.
بابام دستاش رو روی شونه های مادرم گذاشت
- به من میاد خطری تهدیدم کنه؟! نه! هر حرفی هم زدم محض احتیاط بود! ما چند سال روی این پرونده کار نکردیم که آخرش ناموفق از توش بیرون بیایم.
مامانم ولی انگار دلش به حرفهای پدرم قرص نشده بود. تا شب یه ریز گریه می کرد. آخر شب بود که پدرم آماده شده بود که بره. مامانم اززیر قرآن ردش کرد و با صلوات راهیش کرد. عید ما شبیه عزا شده بود! بعد رفتن پدرم افسرده روی مبل نشست و دستش رو پریشان حال روی پیشونیش گذاشت. نه رمق گریه کردن براش مونده بود نه اینکه به جون من غر بزنه! من هم کنار ستون وسط خونه ایستاده بودم و با قیافه ی غم برک زده به مادرم چشم دوخته بودم. با دراومدن صدای زنگ خونه به سمت آیفون رفتم.
- مامان مهمون اومده پاشو سر و صورتتو بشور با این وضع چطور می خوای مهمون داری کنی آخه!
خودم هم به سمت اتاق رفتم تا لباس عوض کنم تا بعد پیش مهمون ها برم. کنارشون نشسته بودم و جسمم پیششون بود ولی تمام فکر و ذهنم پیش پدرم.
تو دلم براش دعا کردم که به طرز عجیبی آرومم می کرد.
بعد رفتن مهمون ها ظرف شیرینی ها رو جمع کردم که به آشپزخونه ببرمشون. مشغول شستن ظروف بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد. دستکش هام رو درآوردم و ظرفها رو همون جا رها کردم. به سمت گوشیم که روی اپن گذاشته بودمش رفتم. حسام بود.
به سمت اتاقم رفتم و در رو بستم. روی تختم نشستم و جواب دادم
romangram.com | @romangraam