#سولمیت
#سولمیت_پارت_102
خدا رو شکر که همیشه یه بطری آب تو کیفم داشتم. بطری آب نصفه نیمه رو به سمتش گرفتم و گفتم: بگیر یکم از این بخور.
تازه متوجه حضورم شده بود. بطری رو از دستم گرفت و تا ته سر کشیدش.
ابروهاش تو هم رفته بود و از شدت ناراحتی چینی روی پیشونی صافش داده بود. چند ثانیه ای سرش رو روی فرمون گذاشت. همینطور چشمم رو بهش دوخته بودم که سرش رو از روی فرمون بلند کرد. بدون اینکه سوالی ازش بکنم گفت: بابام بود..
حدس می زدم.
با این که شرایطم مثل حسام نبود ولی من هم به خاطر ماموریت های چند ماهه ی همیشگی پدرم خیلی کم می دیدمش. بعد قرنطینه ی کرونا هم که یک راست ماموریت رفته بود و ندیده بودمش. حس الانش رو نه به خاطر شبیه بودن اوضاعمون به هم، بلکه به خاطر تلاقی روحمون می تونستم بفهمم. شروع کردم به اشک ریختن. اشک ریختنی که بیشتر ناشی از اتصال روح هامون بهم بود نه درک من از وضعیت ناراحت کننده ی حسام!
حسام که از دیدن اشکهای من کمی متعجب شده بود با لبخند محو روی لبهاش گفت: بابای من قراره بهم سیلی بزنه تو چرا گریه می کنی؟
- خودت جواب سوالت رو بهتر از من می دونی!
بغضش رو قورت داد. سرش رو به نشانه ی تائید بالا پایین کرد وگفت: نمی دونم بودن سولمیت کنارم، تو همچین اوضاعی مایه ی تسکینمه یا بیشتر ناراحتم می کنه!
ناراحتش می کنم! حرفش کمی بی رحمانه بود.
سعی کردم جلوی اشکام رو بگیرم.
- بودن من کنارت ناراحتت می کنه؟!
چشماش رو بهم دوخت که نگفته جواب سوال بی جامو گرفتم.
- معلومه که نه! من فقط نمی خوام تو هم به خاطر مسائل خونوادگیم ناراحت بشی.
- اینو بدون حسام، حتی اگه سولمیتت هم نبودم هر چیزی که اذیتت می کرد برا منم عذاب آور می بود..
غرق چشمای غمگینش شده بودم. تحمل این وضعیت رو نداشتم.
romangram.com | @romangraam