#سولمیت
#سولمیت_پارت_101


- آره ببینین جشن رو چجوری خراب کردم!

- نه عزیز دلم. چه حرفیه آخه!

تو فضایی که از یه آهنگ ملایم به زبون یه کشور دیگه پخش می شد و من که نمی فهمیدم چی می گفت ولی عاشقش بودم غذامون رو خوردیم و بعد حساب کردن راهی خونه شدیم.. من با حسام برگشتم و عاطفه و میلاد هم با همدیگه...

از ماشین حسام پیاده شدم و به سمت خونه رفتم. ولی.. انداختن کلید توی قفل در خونه همانا و دژاووی جدید همانا!..

.

.

.

دژاوو:

اقای میانسالی که از لحاظ ظاهری به شدت شبیه حسام بود در حال مشاجره با حسام بود. حرفایی که می زدن برام ناواضح بود. با این حال می تونستم عصبانیت حسام رو تو اون لحظه حس بکنم.. با زده شدن سیلی در گوش حسام از دژاوو بیرون اومدم.

واقعیت:

بلافاصله از دژاوو اومدم بیرون. کلید رو که تو قفل در ثابت مونده بود قبل از اینکه بخوام توش بچرخونم ازش درآوردم و از کوچمون به سمت خیابون اصلی دویدم. امیدوار بودم حسام موقع رانندگی تو همچین دژاوویی گیر نیفتاده باشه.

همینکه ماشینش رو دیدم ایستادم تا نفسم رو از سر بگیرم. این بار آروم تر ولی همچنان با قدم های بزرگ به سمت ماشینش رفتم. شیشه ی پنجره ی ماشینش پایین بود. خودش گویی ماتش برده باشه از شدت خشم فرمون رو با دو تا دستش چسبیده بود. انگار که اگه فرمون رو ول کنه دوباره غرق در دژاوو می شه. می تونستم دونه های عرق روی پیشونی بلندش رو به وضوح ببینم. در ماشین رو به آرومی باز کردم و از کیفم دستمال کاغذی در آوردم. عرق سرد پیشونیش رو باهاش پاک کردم. می تونستم لرزی که تو وجودش داره رو حس کنم.

نگران گفتم: حسام داری می لرزی!

همچنان به نقطه ی مبهم روی فرمون خیره شده بود. بدون اینکه بخواد عکس العملی به حرفم نشون بده.


romangram.com | @romangraam