#سولمیت
#سولمیت_پارت_103


- بگو! هر چیزی که می خواستی درباره ی بچگیت بگی رو امشب برام بگو! شده تا صبح می شینم پای دردهایی که رو دلت سنگینی می کرده..

در ماشینش رو بستم و از جلوی ماشین به سمت در سمت مقابلش رفتم. در رو باز کردم و روی صندلی کنارش نشستم.

حسام خنده ای کرد و گفت: می دونی ساعت چنده؟ بهتره بری خونتون. فردا برات تعریف می کنم! فردا رو که ازمون نگرفتن!

دلم نمی خواست ولی حرفش پربیراه هم نبود.

- باشه ولی نمی تونم بذارم با این اوضاع رانندگی کنی. خودم می رسونمت بعد با تاکسی برمی گردم.

- سولمیت جانم، من حالم خوبه. مشکلی پیش نمیاد.

نفسم رو با حرص بیرون دادم

- باشه پس. رسیدی بهم خبر بده. نگرانم نذار!

سرش رو به تائید بالا پایین کرد. از هم جدا شدیم و من به سمت خونم و اون هم به سمت خونش تو اون سر شهر رفت.

پیاده رو رو به سمت خونه طی کردم و وارد خونه شدم. به سمت اتاقم رفتم و بدون اینکه لباسام رو عوض کنم خودم رو روی تخت پرت کردم. هزار تا سوال تو ذهنم داشتم. چرا پدر و مادرش طلاق گرفتن؟ این همه سال تنهایی با یه مادربزرگی ک همیشه آلزایمر داشته چطوری زندگی کرده؟ اصن مخارجشون رو کی میده؟ لابد مامان باباش از خارج براش پول می فرستن، حتی اگه ترکش کرده باشن... برای این که ذهنم آروم شه از رو تخت بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم. قدم هام رو آهسته و بی صدا برمی داشتم چون می دونستم مادرم رو بیدار کنم تا صبح سرم غر می زنه! در یخچال رو باز کردم و از تو فریزر مردد بین بستنی شکلاتی و بستنی یخی، شکلاتی رو برداشتم! بستنی مورد علاقه ی حسام!

روی صندلی میز غذاخوری نشستم و با فکر به حسام بستنی رو خوردم. بعد خوردن، دست و صورتمو شستم و وضو گرفتم که نماز بخونم. حسی داشتم که الان حسام هم داره نماز می خونه. بعد نماز دست به دعا شدم از خدا خواستم دل شکسته ی حسام رو مرهم ببخشه. بعد دعا هم، رو همون سجاده خوابم برد..

چند روزی تا عید مونده بود. دانشگاه ما هم که به خاطر اوضاع اخیر تق و لق بود. به جای رئیس، نایب رئیس دانشگاه رو جایگزین فعلی و موقت کرده بودند. قرار بود قوانین جدیدی برای دانشگاه تصویب بشه و بعد از عید هم به اجرا گذاشته بشه. احتمالا شهریه های دانشجوهای خارجی رو کمتر بکنن ولی از اون طرف هم از ترم بعد به اندازه ی نصف حالت معمول دانشجوی خارجی جذب کنن. بودجه ای هم که از ریاست قبلی تو صندوق دانشگاه باقی مونده بود صرف نوسازی ساختمون ها بکنن. از تاسیس دانشگاه فقط ده سال می گذشت ولی ساختمونش خیلی قدیمیتر بود و نیاز به تعمیر اساسی داشت.

به قدری تو دانشگاه معروف شده بودم که ترجیح می دادم با ماسک و کلاه برم و قیافم رو بپوشونم. کم مونده بود مثل سلبریتی ها تا منو می بینن به عنوان دانشجوی فداکار و ازجان گذشته! برای پس گرفتن حقوق دانشجوها، ازم امضا بگیرن! هرچند دانشجوهای خارجی زیاد ازم دل خوشی نداشتن ولی حالا از فساد گذشته، همه از اقدام به قتل های رئیس قبلی ناراحت بودند.

از اون شب که دژاووی بابای حسام رو دیده بودیم، یک هفته ای می گذشت. حسام هر روز بهونه ای می آورد تا منو نبینه. به نظر حال روحیش خیلی جالب نبود ولی ترجیح دادم به خواست خودش عمل کنم. شاید کمی به تنهایی و خلوت احتیاج داشت.


romangram.com | @romangraam