#شاه_کلید__پارت_93


مهرناز ـ جواب میده دختر! جواب میده...

و رو به من گفت:

ـ توهم نشین اینجا واسه من بشو کاسه داغ تر از آش!!! پاشین یکم خودتونو جمع و جور کنین! واه واه واه!

خندیدم و گفتم:

ـ نوبت شما هم میرسه!

تکونی به سرو گردنش داد و گفت:

ـ فعلا که سر خر نمیخوام!!!

من و آرمینا از این حرکتش خندمون گرفت و بلند بلند خندیدیم که همه سرها به طرف ما برگشت!

مهرناز چشم غره ای به ما رفت و گفت:

ـ مگه به شما یاد ندادن بلند بلند نباید بخندید؟! اومدیم و یه نامحرم از اینجا رد شد!!!!

دستمو گذاشتم رو شکمم و غش غش از این حرفش خندیدم... اون شب مهرناز با کارا و حرفاش مارو از جو ناراحتی بیرون اورد و بعد از چند ماه یه دل سیر خندیدیم...

***

نگار ـ بچه ها هوامو داشته باشیدا!!! بسم الله الرحمن الرحیم!!!!! ما رفتیم!

از در خارج شد و بقیه از تو کلاس نگاهش میکردن... تو کلاس هیچ دوربینی نبود که بشه مارو ببینن! فقط دوربینای بیرون بود...

نگار داشت راه میرفت که یهو وسط راه تلپ(!) افتاد زمین!!! نرگس هم سریع از کلاس بیرون رفت و وانمود کرد که از افتادن نگار به شدت ترسیده و به همین علت یه جیغ بنفش کشیدکه فکر کنم کل مدرسه لرزید!!! حتی از صدای بلندش، دستامو رو گوشم گذاشته بودم!!! جیغای بنفش نرگس حرف نداشت! مخصوصا اینکه کل راهرو خلوت بود و با جیغ اون ، فضای ترسناکی به خود گرفت و همه از کلاس خارج شدن تا ببینن چه اتفاقی رخ داده...از طبقه بالا هم اومدن پایین... چون هیچ وقت سابقه نداشت کسی اینطوری جیغ بزنه... نرگس بالای سر نگار ایستاده بود و یه نفس جیغ میکشید و اسم نگار رو صدا میزد! از اینکارش به شدت خنده ام گرفته بود اما دستمو گذاشتم رو دهنم تا صدایی ازم خارج نشه و کسی لبخندمو نبینه... ماهم از کلاس بیرون اومدیم و یه سری رفتن بالای سر نگار و من و بقیه هم رفتیم طبقه بالا... گروه ساجده اینا وایساده بودن تا مراقب ما باشن و من و پارمیس رفتیم تو و از اونجایی که دقیقا میدونستم دوربین کجاست، با خمیری که تو جیبم بود کشیدم روش تا ما معلوم نشیم!!! ومن برای اولین بار دیدم که تمامی کلاسا توسط دوربینا دیده میشن... برام چیز جالبی بود!!! با حرص حمله کردم سمت اون صفحه و با پیچ گوشتی کوبیدم روش تا داغون شه...خدایا مارو ببخش! چقدر خرج انداختیم رو دستشون! وقتی کار من و پارمیس تموم شد و مطمئن شدیم دوربینا دیگه خودشونو بکشن درست نمیشن، از اون اتاقک رفتیم بیرون!!! از طبقه پایین هم همه ای میومد... فکر کنم نگار مثلا به هوش اومده بود!!! واییی خدایا ما چه عجوبه هایی هستیم! سریع از پله ها اومدیم پایین و رفتیم سمت جمعیت!!! تو دست نگار یه لیوان بود که حدس میزنم آب قند باشه! نگار هم دستشو گذاشته بود رو قلبش و رنگش کمی پریده بود... تو دلم کلی آفرین بهش گفتم نقش بازی کردنش معرکه اس!!! دمش گرم!!! لبخند محوی که رو لبام بود رو پنهان کردم و الکی برای جو سازی داد زدم:

ـ وایـــــــــی! نگار حالت خوبه!؟

نگار بریده بریده گفت:


romangram.com | @romangram_com