#شاه_کلید__پارت_94

ـ هیچی نشده! الان حالم خوب میشه...

خانم اکبری خیلی مشکوک نگاهی بهم انداخت و به گروه ما اشاره کرد:

ـ شماها کجا بودید؟!

با تحکم گفتم:

ـ بالا بودیم خانم!!!

اکبری پوزخندی زد و گفت:

ـ میدونم بالا بودید اما بالا چیکار میکردین؟!

من ـ رفتیم از آب دار خونه برای نگار آب قند بیاریم!

اکبری ـ دست جمعی!؟

من ـ آخه ...(به من و من افتاده بودم.) اخه... من بلد نبودم راهشو!!!

اکبری ـ باشه قانع شدم!

اه اه اه میخوام که باور نکنی پاندای کنگفوکار!

من ـ اوا خانم چرا باور...

اکبری حرفمو قطع کرد و گفت:

ـ خب حالا ساکت باشید و برید تو کلاستون همینطوریش از درس عقبید معلمتونم که نیومده!!!

چشمی گفتیم و همگی رفتیم تو کلاس... نگار هم که وارد شد همه به افتخارش دست زدن و اونم یه چشمک بهمون زد و نشست... رفتم پیشش و در گوشش گفتم:

ـ مرسی آجی ایشالا جبران میکنم!

خندید و گفت:

romangram.com | @romangram_com