#شاه_کلید__پارت_92
حالا جریان برام پیچیده شده بود... اگه نمیدونست پس آرمینا چطوری فکر میکرد دوسش داره؟!
ازش پرسیدم...
آرمینا ـ بهم میگفت دوسم داره... ولی من هیچ وقت بهش نگفتم... اون بین حرفاش اینو میگفت... منم که از اینکه بلایی که به سرتو اومد، سر منم بیاد بهش هیچی نگفتم تا بگذره... اما دیشب... دیشب بهم گفت چطوری آبجی کوچیکه؟!
دستمو گذاشتم رو گردنم و گفتم:
ـ دروغ؟!
آرمینا سری از تاسف تکون داد و ادامه داد:
ـ میگفت از یه دختره خوشش میاد... هرکاری کردم اسمشو بگه، نگفت... ولی گفت خیلی خوشگله... گفت تموم زندگیمه... ولی... ولی گفت اون دوسم نداره... اینقدر تو صداش غم موج میزد که ناخدا گاه منم گریه ام گرفته بود رزیتا... به اون دختره حسودیم میشه... باورم نمیشد ارسلان به خاطر یه دختر اینقدر شکسته بشه... منم خیلی ناگهانی بهش گفتم هرکاری بتونم میکنم تا بهش برسی...(حالا گریه اش به هق هق تبدیل شده بود) ... مهرناز من دستی دستی خودمو بدبخت کردم!!! چطور میتونم از عشقم بگذرم!؟ بچه ها تورو خدا کمکم کنید من بدون اون میمیرم...
من که تحت تاثیر حرفای آرمینا قرار گرفته بودم... اما چیکار میتونستم براش بکنم؟!
تو همین لحظه یهو مهرناز یه بشکن زد که از تعجب چشمام شد قد یه نعلبکی!!!
آرمینا با دلخوری گفت:
ـ مهرناز من دارم از غصه میمیرم تو بشکن میزنی دختر؟!
مهرناز خندید و گفت:
ـ پاشو قنبرک نزن! یه فکر توپ به سرم زد!
من و آرمینا دوتایی همزمان گفتیم:
ـ چی؟!
مهرناز ـ توهم وقتی اون برات حرف میزنه از یه پسر دیگه بگو!!! از خودش بگو اما اسمشو نبر! این شاید جواب بده... قدرتو بیشتر بدونه... میفهمی چی میگم؟!
آرمینا چشماش برقی زد اما خیلی زود خوشحالیش فروکش کرد و دوباره چشماش رنگ غم به خود گرفتن ... گفت:
ـ اگه جواب نداد چی!؟
romangram.com | @romangram_com