#شاه_کلید__پارت_91
ارمینا لباشو از هم باز کرد اما از بین اونا فقط صدایی ناله مانند بیرون اومد... دستمو که تو دستش بود فشار داد و با صدای ضعیف و نجوا گونه ای گفت:
ـ ارس... ارسلان...
با وحشت و تعجب پرسیدم:
ـ ارسلان چی؟! طوریش شده؟!
آرمینا ـ اون دوسم نداره...
کنترل صدام دست خودم نبود تقریبا با فریاد گفتم:
ـ چـــــــــی؟!
مهرناز انگشت اشاره اش رو روی بینی اش گذاشت و گفت:
ـ هـــــــیــــــس! نکنه میخوای همه رو بکشونی اینجا؟!
سرمو تکون دادم و مهرناز گفت:
ـ آرمینا مگه نگفتی اونم دوستت داره؟! پس چی شد؟!
آرمینا که حالا صداش از شدت بغض لرزون شده بود گفت:
ـ چرا... ولی من اشتباه کردم... اون منو به عنوان یه خواهر کوچیک تر دوست داره... میفهمی!؟ اون وقتی پیش منه از عشقش برام حرف میزنه... (دستمو بیشتر فشار داد) رزیتا میتونی تصور کنی وقتی از عشقش برام حرف میزنه چه حالی بهم دست میده؟! میتونی؟! نه نمیتونی...رزیتا نمیتونی...
آب دهنم رو قورت دادم تا بغضم فروکش کنه... مهرناز هم سر آرمینا رو تو بغلش گرفته بود و آرمینا آروم آروم تو بغل مهرناز اشک میریخت... دلم از این همه نامردی گرفت...
به سختی گفتم :
ـ مگه ارسلان نمیدونست تو ... تو دوسش داری؟!
آرمینا ـ نـــه...
romangram.com | @romangram_com