#شاه_کلید__پارت_87
با صدای لرزونی که انگار از ته چاه میومد گفتم:
ـ مامان خیلی دوستت دارم...
تا چند دقیقه فقط تو اغوش گرم مادرم بودم و زمان از دستم در رفته بود... تو این همه سال هیچ وقت اینطوری بغلش نکرده بودم...انگار شده بودم یه تیکه سنگ خالی از احساس... من خیلی درحق خانواده ام بدی کردم...اه ...وقتی به خودم اومدم دیدم پیرهنش خیس از اشکای منه... بینی ام رو بالا کشیدم و اشکامو پاک کردم... با من و من گفتم:
ـ مامان یه چیزی بگم؟!
مامان ـ اره عزیزم!
میخواستم جریان امیر رو بهش بگم! اگه بدونه که بد نیست!
من ـ مامان ... امروز شماره امیر رو گرفتم!!!
مامان یه لحظه چشماش برق زد؛ ولی نمیدونستم برق خشمه یا تعجب یا چیز دیگه...هیچی نگفت... برام عجیب بود چون انتظار داشتم باهام بحث و جدل کنه اما انگار نه انگار!
دستمو جلوی چشماش تکون دادم و گفتم:
ـ مامان!!! کجایی؟! نمیخوای دعوا کنی؟!
مامان خندید و گفت:
ـ مثه اینکه تنت میخاره!!! نه دعوا واسه چی؟!
یه تای ابرومو از تعجب بالا دادم و زیر لب گفتم" وااا!
مامان چند دقیقه تو اتاقم موند و وقتی خواست از در خارج بشه، نگاهشو دور تا دور اتاق چرخوند؛ شاید میخواست مطمئن بشه هیچ اثری از سپهر نیست... و خارج شد...
***
romangram.com | @romangram_com