#شاه_کلید__پارت_88
صبح بر خلاف همیشه زودتر از زنگ ساعت بیدار شدم!!! ههه! ساعت بی وجدان همش منو اذیت میکردی؟! حالا اینقدر زنگ بخور تا بسوزی! ( این رزیتا هم خود درگیری داره ها!!!)...
امروز مشخص بود که از دنده ی راست بلند شدم!!!!! یعنی اصلا عصبی و دیوونه نبودم! حس میکردم روز خوبی باید باشه... با عجله به سمت دستشویی هجوم بردم و دستگیره رو چرخوندم اما درش قفل بود... حدس زدم بابا یا امین باید تو حموم باشن... چند تقه به در زدم که بابا جواب داد:
ـ کیه؟!
خنده ام گرفت و خواستم شوخی کنم اما دیدم اگه یه لحظه دیگه وایسم حتما میریزه!!!!
سریع رفتم تو اون یکی دستشویی... بعد از اینکه از دستشویی خارج شدم با خودم گفتم:
ـ آخیــــــش!!! چشام تازه وا شد!!!
نگاهی به ساعت دیواری انداختم... نیم ساعت وقت داشتم، اما با عجله رفتم سر کمد و لباسامو پوشیدم و پنج دقیقه ای حاضر شدم... یه صبحونه مختصر هم خوردم و از اونجایی که بدون مسواک میمیرم رفتم مسواک زدم و اومدم!!!! حالا 15 وقت داشتم... تو دلم یه حس خاصی داشتم! انگار داشتن توش رخت میشستن! یا شاید هم داشتن خود دلم رو میشستن!!! اره همینه!!! حوصله صبر کردن نداشتم و سریع رفتم پایین... خب آرمینا خانوم امروز یکم زودتر بیا پایین!!! رفتم دم خونشون ... میدونستم مامان باباش الان سرکارن و فقط خودش خونه تنهاست! پس دستم رو بی وقفه روی زنگ نگه داشتم به طوری که دیگه زنگشون داشت میسوخت!!!! آرمینا رو دیدم که داشت میدوید تا بیاد... دستمو از رو زنگ برداشتم... خنده ام گرفت بود... از هول شدن ارمینا داشتم میخندیدم و عقب عقب میرفتم که اگه اومد به باد کتک نگیرتم!!! همینطور عقب عقب میرفتم که یهو خوردم به یه چیزی!!! اخ فکر کنم خوردم به یه درخت کمرم خرد شد!!!
درحالی که اخمام رفته بود تو هم گفتم:
ـ اه لعنتی این درخت چطور اینجا سبز شد؟!
برگشتم که به این درخت فحش بدم که از دیدن امیر جا خوردم!!! با چشم های گشاد شده زل زده بودم بهش! از اینکه من هول شدم خنده اش گرفت و گفت:
ـ ببخشید که مثه درخت پشتتون سبز شدم!!!
زیر چشمی به آرمینا نگاه کردم که داشت میخندید! اب دهنم رو قورت دادم و با خجالت گفتم:
ـ من واقعا معذرت میخوام ببخشید نمیدونستم شمایید!!!
امیر ـ فکر کردید درختم!؟
خندیدم و گفتم:
ـ شرمنده نکنید اقا امیر!!!
امیر لبخند متواضعه ای زد و گفت:
ـ امیر صدام کن (و پس از چند لحظه مکث) رزیتا!
romangram.com | @romangram_com