#شاه_کلید__پارت_86

ـ وایی مامان مگه نمیدونی وقتی من تو فکرم نباید اینطوری درو باز کنی؟ اخرشم منو سکته میدی به خد!

مامان با لحن ناراحت و کمی عصبی گفت:

ـ من چه میدونستم جنابعالی تو فکری! علم غیب که ندارم!

خندیدم و گفتم:

ـ ببخشید!

ناگهان مامان جدی شد و با لحنی برافروخته بهم توپید:

ـ رزیتا! (منم خیلی بی اراده گفتم بله؟! ولی باعث نشد حرفش قطع شه!) اون عکسارو واسه چی میخواستی؟! مگه بهم قول نداده بودی که دیگه بهش فکر نکنی؟ رزیتا دیگه نبینم اسمشم بیاریا وگرنه دیگه نه من نه تو!

چه زود قضاوت کرده بود! البته تقصیر خودم بودم...

من ـ مامان... من میخواستم عکسارو آتیش بزنم وگرنه کاری باهاشون نداشتم...

مامان نگاه شکاکش رو دوخت بهم و گفت:

ـ مطمئن باشم رزیتا؟!

من ـ اره مامان...

مامان دستای سردمو تو دستای گرمش گرفت که گرماش به من هم سرایت کرد و گرم شدم...

مامان ـ رزیتا دخترم، من به خاطر خودت میگم، من از اولشم از سپهر خوشم نمیومد...

حالا بغض راه گلومو گرفته بود... نگاهم به زیر بود و گوشم پی حرفای مامان و فکرم هم به گذشته ها...

مامان ـ رزیتا، تورو خدا هیچی رو ازم قایم نکن باشه؟! من کمکت میکنم ، من مادرتم رزیتا، مادرت! آدم که چیزیو از مامانش قایم نمیکنه، رزیتا به من نگاه کن!

چونه امو بالا و به سمت خودش گرفت و مجبورم کرد به چشماش نگاه کنم، اما من نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم...من لیاقت نداشتم تو چشمای معصوم مامان نگاه کنم.... با چه رویی تو چشماش نگاه کنم؟ نه میترسم همه چیرو از نگاهم بخونه...بغضم شکست و اشک به چشام راه یافت... برای اینکه اشکمو نبینه خودمو تو بغلش انداختم و سرمو گذاشتم رو سینه اش... همینطور که موهامو نوازش میکرد میگفت :

ـ دختر خوشگلم نبینم ناراحت باشیا! من پیشتم عزیزم...

romangram.com | @romangram_com