#شاه_کلید__پارت_114
ـ وای چقدر دلم برات تنگ شده بود! اخ اخ! ببخشید بیا تو بیا!
وارد که شدیم، همه به احتراممون بلند شدن و صدای آهنگو برای چند لحظه قطع کردن! بعد از چند لحظه مامان بابا هم اومدن و دوباره خر تو خر(!) شد و بساط ماچ و بوسه پهن شد! ای خدا من از این قسمتش خیلی بدم میاد! ادمو تفی میکنن! یعنی چی اصلا؟! همه از غیبت صغری ی من گله میکردن و از اینکه چقدر عوض شدم تعریف میکردن، دیگه کم کم داشتم کلافه میشدم! ولی خب بالاخره مطمئن شدم همون قدر که اینا از چهره جدیدم شوکه شدن، سپهر هم شوکه میشه مطمئنم!
من و سارا به سمت اتاق مهشید رفتیم تا لباسامون رو عوض کنیم. آرمینا و مهرناز هم تو سالن بودن و داشتن قر میدادن!
سارا یه کت و شلوار دخترونه مجلسی به رنگ کرم پوشیده بود که من واسش داشتم پس میوفتادم چه برسه به شایان! رنگ چشماشم حالا روشن تر شده بود! تو مایه های عسلی! منم یه تونیک چسبون با یه ساق طوسی پوشیده بودم و رنگ تونیکم سفید و طوسی بود و رنگ ساقم یکم پرنگ تر بود و یه کفش پاشنه بلند هم پوشیده بودم که قدمو بلند تر نشون بده!!! دوباره رفتم سمت آینه یه دور دیگه صورتمو چک کردم سارا هم همینطور! همه چی تکمیل بود! برگشتیم که از اتاق بریم بیرون ، که یهو زن عمو رو دیدم... مامان سپهر! نزدیک بود پس بیوفتم! دوباره دستام یخ کرد! اصلا انتظار اومدن سپهر رو نداشتم! وای خدا! ولی با فشار دست سارا به بازوم به خودم اومدم و صاف و محکم ایستادم و رفتم جلوش و سلام کردم و بهش خیلی رسمی دست دادم چون اونم زیاد تمایلی نداشت که باهام گرم باشه! فکر کن این میخواست مادر شوهر من بشه! یه درصد فکر کن! به زحمت و یه لبخند کاملا مصنوعی و لحن خشک گفت:
ـ وایی! رزیتا از دیدنت خیلی خوشحال شدم! چقدر بزرگ و خوشگل شدی!
اره تا چشمت دراد! تو همین لحظه سارا با ببخشیدی بیرون رفت تا من و زن عمو راحت حرف بزنیم!
منم یه لبخند مسخره تحویلش دادم و گفتم:
ـ مرسی زنعمو! منم از دیدنتون خوشحال شدم! خیلی وقت بود ندیده بودمتون! سفر به خیر راستی!
زن عمو خنده ای کرد و دستی به موهای پریشونش کشید و گفت:
ـ عزیزم فعلا من تنها اومدم عموت و سپهر هنوز مالزی ان!
با این حرفش حسابی حالمو گرفت! ولی هنوز لبخندمو حفظ کردم!
من ـ جدی؟! چرا؟!
زن عمو ـ اخه سپهر درس داشت! البته تا چند ماه دیگه شاید باز واسه همیشه بیایم ایران! ولی من کاری برام پیش اومد، که الان اینجام! یه هفته ای میشه!
ای زن عموی ناکس! یه هفته اس اومده ولی به ما نگفته! ما که نزدیک ترین کساش بودیم و حتی مامانم سپهرو بزرگ کرده!
نا خودآگاه اخمام رفت تو هم و سعی کردم بازم اون لحن قوی و مغرورم رو حفظ کنم اما مطمئن نبودم که موفق شدم یا نه.
من ـ ایشالا زودتر میاین! چرا به ما سر نزدید زن عمو؟!
زن عمو ـ کار پیش اومد عزیزم! وقت نکردم! امروز هم با اصرار جاریم اومدم!
وای مامانم اینا! یه سفر خارجی رفته ببین چطور خودشو میگیره انگار صد ساله مال اونجاست! منو بکش و راحتم کن خدا از دست اینا!
romangram.com | @romangram_com