#شاه_کلید__پارت_113
شایان هم با همون لحن جوابمو داد:
ـ از همون وقتی که سارا اومده!
لبخند دندون نمایی زدم و رفتم بیرون..سارا هم با ما میومد! آرمینا و مهرناز هم که طبق معمول تلپ بودن تو مهمونیا! الان باید خونه مهشید اینا باشن! اما سارا صبر کرد که باهم بریم! و البته من دلیل اصلی صبر کردنشو میدونم! به خاطر شایان خان منتظر مونده! وگرنه منو چغندرم حساب نمیکنه!شایان هم همینطور! یه بند هی سرم غر میزد که زود باش، تند تر ! هروقت هم که اسم سارا رو میارم نیشش همچین باز میشه دیگه نمیتونی جمعش کنی!!!
وقتی با شایان وارد سالن شدیم، مامان با دیدنم لبخندی از سر رضایت زد و با دو انگشتش آروم زد به دسته چوپی صندلی! که به قول خودش چشم نخورم! چقدرم که منو چشم میزنن از بس مرکز توجه ام! والا! همه آماده شده بودن، فکر کنم من آخرین نفری بودم! سارا هم مثل همیشه خوشگل و مرتب آماده بود و با دیدن شایان چشماش برقی زد که خنده ام گرفت! خب حق هم داشت شایان نکبت خیلی جیگر شده بود! چشمای اونم به مادر بزرگ رفته سبز شده! چشمای منم به بابا بزرگمون رفته و طوسی شده! کلا تو خانواده من و شایان چشم رنگی هستیم و هرکی ندونه فکر میکنه ما خواهر برادریم!
امین هم تیپ اسپرت همیشگی اش رو زده بود! بابا و مامانم هم که! اوهو؟! تیپاشون سته! چه باحال!چه رمانتیک! چه..(بسه دیگه!) بیخیال این فکرا شدم و باهم رفتیم پایین... ما همه با ماشین امین رفتیم و مامان بابا ، با ماشین خودشون! به قول معروف تنهاشون گذاشتیم یکم لاو بترکونن!!! (خاک عالم!)
تو راه شایان و امین هی از خودشون چرت و پرت در میکردن و من و سارا هم هر هر میخندیدیم! وقتی رسیدیم لبخندی زدم و صدامو صاف کردم تا یه وقت وسطش صدا خروس از خودم درنیارم! هیجان تمام وجودمو در بر گرفته بود و دستام عرق کرده بود! دست سارا رو گرفتم که با تعجب گفت:
ـ چته تو؟!
من ـ هیجان دارم!
سارا لبخندی زد و گفت:
ـ ایشالا که مورد قبول واقع میشی!
لبخند کم جونی زدم و امین زنگ زد و وارد شدیم! مامان بابا هنوز نرسیده بودن فکر کنم رفتن گل بخرن! صدای آهنگ از پشت در هم میومد! اینا کلا عادتشونه صدای آهنگشون رو تا آخر زیاد کنن کر شن! مثه خودم!
شایان و امین زودتر وارد شدن و من و سارا بعد از اونا... مهشید با دیدن سارا با خوش رویی جوابشو داد و چون شایان بهش نگفته بود که منم میام، اولش با دقت به من نگاه میکرد ، وقتی به خودش اومد تازه گرفت که جریان چیه!
با صدای جیغ مانندش دادی زد که ترسیدم نکنه جن دیده باشه؟!
مهشید ـ وایــــــــــــــــــــــ ـــی رزیتا! دختر خودتی؟!
با پرویی جوابشو دادم:
ـ پ ن پ عمه امه! سلامت کو دختر عمو؟!
مهشید بغلم کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com